دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

عید قربان

نخست عید قربان را به شما تبریک میگویم. جدای ازاینکه عید، چه معنایی را درذهن شما تداعی میکند، فرصتی است برای شادمانی، تازه کردن دیدارها، فرستادن پیامهای محبت آمیز، عشق ورزیدن، کمک کردن، پول خرج کردن و البته ازدید شکمی، دلی ازعزا درآوردن. امیدوارم برشما خوش گذشته باشد. بامیان روزاول عید سفید پوش بود و سفید پوشترشد.هوابسیارسرد بود. با یکی ازدوستان دیگرقرارگذاشتیم که مشترکأ به منزل دوست سومی برویم. درموتردوستم بودیم وازبازارمیگذشتیم که درکنار سرک چشمم به مرد کفش دوزی افتاد که درآن هوای سرد و روزعید، درکنارسرک نشسته بود و منتظر مشتری بود. دلم خون شد ویادم ازروزهایی آمد که عیدها هم بدنبال نان میگشتم و عید خبرناخوشایندی ازخرج کردن های بیشترمی آورد. دلم برای مرد کهنه دوزسوخت و برایش آروزی بهروزی کردم. « اما ای کاش آنقدربلند همت می بودیم که میتوانستیم شادیهایمان را باهم تقسیم کنیم » ازمقابل بودا گذشتم. هیچ مهمانی نداشت. فقط دانه های سفید برف بود که به پایش می افتادند وبعد آب می شدند. شاید هم ازخجالت. ازاینکه بودا چقدرتنها بود، خجالت می کشیدند. با خود گفتم: "ما که ازاین برفها سفید ترنیستیم، ما چرا ازخجالت آب نمی شویم. ویا چرا همچنان مغرور ایستاده ایم و ازشرم فرونمی ریزیم؟" آنطرفترمغاره نشینان سرخقول را دیدم که سوتهایشان کربود و چراغهاشان خاموش. معدود مغاره ای دودش به آسمان بود وکمترکسی درآن حوالی دیده میشد. انگارهیچکس خوش نداشت اوقات عیدش را خراب کندو به دیدارآنان برود. باسرعت ازکنارشان گذشتیم و بعد ازچند دقیقه به منزل دوست سوم رسیدیم. سفره رنگارنگی بود، خوردیم، گفتیم، خندیدیم، غیبت کردیم، به سخره گرفتیم وبعد غذای چربی خوردیم. (گوئی هزاران فرسنگ ازمغاره نشینان فاصله داشتیم). بعد ازظهربرگشتیم و دیدیم که مغاره ها همچنان سوت و کورند و گویا مهمانی ندارند. مرد کفش دوزهم نبود. ما سرمست ازگذراندن یک روزخوب، پیامهای تبریکی برای یکدیگرفرستادیم.

سپاسنامه

چندی پیش شفاخانه بامیان محفلی به مناسبت بازگشائی یک قسمت جدیدش برگزارکرده بود که من نیزدعوت شده بودم. درآخرین سخنرانی محفل، رئیس شفاخانه که شخصی است ازبلاد غرب، لیستی بلند بالا ازنام افراد را خواند و گفت که من ازاینها به خاطرفلان کارشان تشکرمیکنم وتقریبا نیم ساعت وقت گرفت. امروزمیخواهم عمل مشابهی انجام دهم. البته نه به آن درازا. درنه روزی که دردایکندی بودم، مردمان زیادی به من نیکی کردند. طوری که اگرلطف آنان نبود، توبره ام اینسان پرنمی بود. حال میخواهم ازآنان تشکرکنم. ازآقای صادقی، داکتررجا، علیزاده، حاجی شهاب، حسنی، خیرمحمد، موحدی، یوسفی، عزیزی، حسین زاده، کربلائی، باجه ام و مردم خوب و قهرمان دایکندی به خاطرمهمان نوازی شان تشکرمیکنم. ازاسماعیل نگارش به خاطرهمکاریهایش واینکه دست مرا به اینترنت رساند. ازقوماندانی امنیه بخاطرترانسپورت و امنیت. ازدفتریوناما بخاطرترانسپورت. وازتمامی دوستانیکه به نحوی به ما یاری رساندند (که البته تعدادشان کم نبودند). ازتمامی کسانیکه با ما مصاحبه کردند و.... البته دراین سپاسنامه، من تنها نیستم. تیم هفت نفری خبرنگارانی که ازبامیان رفته بودند، همه شریکند

پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دردایکندام وبسوی بامیان میروم

امروزصبح زودترازخواب برخاستیم و آماده شدیم، هواخوب بود و قراربود هلیکوپتربیاید. زنگی آمد و گفت طیاره ازکابل برخاسته و بعد ازیک نشست کوتاه دربامیان، به طرف دایکندی می آید. به سرعت به بازاررفتیم و بادام خریدیم. بادام بسیارارزان است. هرسیر (هفت کیلو) ازدوهزارافغانی شروع شده و تا دوصد و پنجاه افغانی تنزل می یابد. اما همین نوع سنگک که دوصد و پنجاه افغانی است، بسیارخوشمزه است. من چهارونیم سیرخریدم. دیگران هم خریدند. طیاره آمد و ما سوارشدیم و آمدیم بامیان. ساعت دوازده و نیم ما بامیان بودیم. به محض رسیدن به خانه، پسرم را دیدم که بسیارلاغرشده بود و مریض بود و گریه میکرد. ولی خوشبختانه مرا شناخت و خندید. فردا عید است و من کارهای نکرده زیادی دارم. گزارشهای دایکندی ام مانده و باید تکمیل شان کنم. کارهای خانه هم همچنان. وگرنه بیشترمینوشتم. درآینده بازهم ازدایکندی خواهم نوشت. چیزهای زیادی آورده ام.

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دردایکندی ام (بخش نهم)

امروزهیچکس ازرفقای خبرنگارمایل نیست که بیرون برود. من میمانم تنها باسوژه ای که به وضعیت اسفناک صحت عامه دردایکندی نگاهی دارد. پیاده به شفاخانه میروم. رئیس شفاخانه حاضرنیست با من مصاحبه کند. تهدیدش میکنم که اگرمصاحبه نکند، درگزارشم خواهم نوشت که حاضربه مصاحبه نشد. بعد ازرد و بدل چند زنگ، بلاخره حاضرمیشود وقبول میکند. درمی یابم که سرویس دهی شفاخانه با آنچه که جناب رئیس میگوید، زمین تا آسمان فرق دارد. اوتصویری ازبهشت ترسیم میکند و واقعیت عین جهنم است. اومیگوید روزانه 120 الی 180 مریض را می بینند، اما فقط یک نرس (پرستار=مرد) درتمام این شفاخانه است. او میگوید همه مسلکی و متخصص اند، اما دردواخانه نه یک داروشناس (فارمسیست) بلکه یک نرس نشسته است. او میگوید فیس (حق ویزیت) نمیگیرند، اما به پذیرش میروم ومصاحبه میکنم. پذیرش میگوید که چهارسال است که ما ده افغانی فیس میگیریم. به دفترشبکه انکشافی باختر ((BDN میروم. پیاده هستم و یک ساعت وقتم درراه سپری میشود. با رئیس عمومی شبکه انکشافی باختردردایکندی مصاحبه میکنم. سعی میکند بازیرکی تمام برایم بهشت نشان بدهد و مدال قهرمانی خدمت به مردم دریافت کند، اما وقتی سوالهایم را مطرح میکنم و می بیند که قبلا مطالعه دقیقی ازاوضاع دارم، تکان میخورد و میخواهد که اول وسیله ضبط صوتم را خاموش کنم، تمام سوالات را مطرح کنم وبعد ازاومصاحبه بگیرم که قبول نمیکنم. اما آدم هوشیاری است وبسیارهم زبان باز. جوابهایش بیشترلفاظی هستند تا واقعیت. قصد دارم دفترمرکزی شبکه انکشافی باختر، اتحادیه اروپا که تمویل کننده است و وزارت صحت عامه را نیزببینم. دراین زمینه گزارشی خواهم که بعدا خواهید خواند. باموترمحمد برمیگردم وازشدت فسادی که درسکتورصحت وجود دارد، عصبانی ام. به رادیو میروم و می بینم که تمام دوستان خبرنگاربه مخابرات رفته اند تا گزارشهایشان را بفرستند. من هم میروم و فعلا همانجایم. درباره امروزبرایتان بیشترمینویسم. دراینجا اسماعیل نگارش که ازدوستانم است، ازمن میخواهد که با انجمن جوانان دایکندی همکاری کنم. میگویم، من درخدمت با تمام عکسها و گزارشهایم. تشکرمیکند.

دردایکندی ام (بخش هشتم)

امروزساعت هشت صبح قراربود برای پروازبه طرف بامیان، درمقابل دفتریوناما باشیم، اما اطلاع حاصل کردیم که پروازبه خاطرهوای ابری، بارانی و برفی کابل، بامیان و دایکندی به تعویق افتاده و دوروز دیگر انجام خواهد شد. بنا براین دست ازپا درازتروبسیارهم عصبانی به بازاررفتیم که موتری کرایه کرده و زمینی برویم. موتر گرفتیم و آماده رفتن شدیم که تلفنی ازطرف دفتری که من و عباس درآن کارمیکنیم آمد که شما نمیتوانید زمینی سفرکنید و این خبرپلان سفرزمینی را مردود ساخت. درهمین اثناء بود که عذرا جعفری زنگ زد که درلیسه سنگ موم، شاگردان مکتب درزیرباران، امتحان میدهند و این سوژه خوبی برای پوشش خبری و عکس خواهد بود. باخوشحالی پذیرفتم وهمین که میخواستم بروم، با مخالفت شدید سایراعضاء گروه مواجه شدم. تازه یادم آمد که موترهم نداشتم.
البته این عکس نشان میدهد که شاگردان مکتب سنگ موم، مجبورند راه درازی را با موترسیکل به مکتب بیایند. درهوتلی دربازار اطراق کردیم وتازه عصبانیت کمی فروکش کرده بود که یکی ازمتنفذین منطقوی ولسوالی کجران، با تلفن ثریا اش تماسهایی گرفت و بعد به ما گفت که خبرتازه ای برایتان دارم و آن اینکه: ملاخیرالله ولسوال طالبان در ولسوالی گیزاب دایکندی، دوروزقبل درحالیکه به طرف خانه اش میرفت، توسط طیاره های بدون سرنشین آیساف کشته شده است. همه خوشحال شدند که سوژه خبری خوبی یافته اند و به دفتر قوماندان امنیه رفتیم. گفتند که درمهمانخانه است و جناب ایشان معمولا بعد ازظهرها دیرتربه دفترمی آیند. به مهمانخانه اش رفتیم. قوماندان، اوزبیک تباروازولایت قندوزاست. ازآنجا که من با اوزبیکی با اوصحبت میکنم، به من ارادت بیشتری دارد و تعارفات بیشتری رد و بدل میکند. مصاحبه انجام میشود و خبرمرگ ملاخیرالله تأیید میشود. به طرف رادیو میرویم که خبرهایمان را تنظیم و بعد ازطریق اینترنت ریاست مخابرات بفرستیم. چندتایی درراه تلفنی ارسال کردند. راهمان ازکناریک مکتب دخترانه میگذرد. درآنجا همان سوژه، امتحان زیرباران را می بینم. دخترانی که روی خاک، زیرباران نشسته اند و امتحان میدهند. البته باران بسیارسبکی بود. ازهمه زودتربه مخابرات رفتم و تا شام آنجا بودم. درراه برگشتم که همسرم زنگ میزند که یاشارمریض شده است وشدیدآ گریه میکند. بسیارناراحت میشوم ولی سعی میکنم خود را مسلط نشان دهم که باعث ناراحتی بیشترهمسرم نشوم. توصیه میکنم که به شفاخانه ببریدش. امروزصبح هم همسرم زنگ زده بود که طبق محاسبه روانشناسان، حافظه طفل پنج ماهه فقط میتواند برای چهارده روزوقایع و چهره ها را درخود حفظ کند و حال آنکه امروزروزچهاردهم بود و آخرین روزکه یک پدربی مسؤلیت را به یاد بیاورد.

دوشنبه ۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دردایکندی ام (بخش هفتم)

امروزازریاست زراعت آغازمیکنیم. تعویذ (تاویز) بزرگی که درعمرم نظیرش را ندیده بودم، برسردروازه ریاست زراعت نصب است. با خود میگویم، این تاویزبرای چیست؟ اینکه کارهای بی نظیراین ریاست، چشم زخم نخورند یا فسادی که درفاسد ترین دولت جهان وجود دارد.
سوالها عمومی ودرباره وضعیت زراعت و مالداری بود که البته من شب گذشته، گزارش کارکردهای ریاست زراعت دایکندی را خوانده بودم و تناقضاتی یافته بودم و همچنین بخش هایی که درآنها کاری صورت نگرفته بود وچنین شد که سوالهایم بیشترروی انکشاف مالداری وبازاریابی فرآورده های آن درولسوالیهای بندر و سنگ تخت، اشترلی و خدیر، بازاریابی برای بادام و تشویق سکتورخصوصی درسرمایه گذاری دراین بخش، امکان پرورش ماهی درآبهای سرگردان و فراوان دایکندی و چند موضوع دیگرتمرکزداشتند. عباس همکارم که فارغ التحصیل رشته زراعت است و یک برنامه رادیویی زراعتی را دررادیوصدای آزادی پیش میبرد، سوالهای زیاد و متخصصانه ای کرد. ازاین جدیتش کمی تعجب کردم. اومعمولا فقط درمورد خوردنی ها جدی است. به این نتیجه رسیدم که رئیس زراعت دایکندی، علی الرغم اینکه تخصص اش زراعت است، ابتکارزیادی نداشته است. البته ازکوتاهی دستش ازتمویل کننده ها می نالد، اما طرحهای بی خرج هم نداشت. ازآنجا بازبه سراغ عذرا جعفری شهرداررفتیم و سوالهایی درمورد اختلاسهایی که شهردارسابق داشته وهمچنین کنترول برنرخهای مواد غذائی و سوختی دربازارکردیم. شهردار را خیلی درمانده یافتیم. ازشهرداری ای با عایدی صفر، عدم پشتیبانی تمویل کننده های خارجی ونبود بافت شهری درنیلی نمیتوان بیشترازاین انتظارداشت. اما من فکرمیکنم که عذرا نباید به این بسنده کند. اوباید برشعری که بررواق آینه ای که دردفترش نصب است، وفاداربماند. هرکه دراین بزم مقرب تراست جام بلا بیشترش میدهند وعذرا که مقرب تراست و این قربت، او را به غربتی عظیم ازخانواده محکوم کرده، باید جام بلای بیشتری نوش کند و به این حد بسنده نکند. ازآنجا به بازاررفتیم و ازمردم پرس و جو کردیم. ازنرخها گرفته تا وضع امنیت. لیستی ازقیمتها را خدمتتان ارائه میکنم. کرایه استحمام دربازار نیلی 60 افغانی (مدت = حد اکثر30 دقیقه) چوب سیری 120 افغانی بادام سنگگ (که ازنوع نامرغوب است) سیری 270 افغانی کرایه موترنیلی تا کابل، موترفلانکوچ 1500 افغانی یک خوراک غذای معمولی درهوتل 90 افغانی گوشت گوسفند کیلوی 200 افغانی خلاصه قیمتهای اجناس خارجی گران و تولیدات ولایتی ارزان. وقتی به حمام رفتیم تا با حمامی مصاحبه کنیم، گفت باشد، من دریک دقیقه برمیگردم. رفت و نا نیم ساعت دیگرکه ما منتظربودیم، نیامد. این روزها درنیلی، تقریبا همه ما را میشناسند و سعی میکنند ازسوالهایمان فرارکنند. البته آنهایی که ریگی درکفش شان است. شهردارسابق درولایت نیست و عذرا معلوماتی ازاو نمیدهد. فقط میگوید که هیچ موجودی نقدی ای ازاو به ارث نمانده است. قبلا به این گمان=شک رسیده بودیم که گویا اختلاسی بزرگ داشته است و برای یک و نیم کیلومترسرک، بیست و یک میلیون افغانی بودجه حساب داده است و بعد به محکمه هم کشانده میشود، اما محکمه او را به هشت هزارافغانی جریمه نقدی متهم میکند و بس. بعد ازغذای چاشت، به مؤسسه شهداء ارگنایزیشن میرویم و ازپروژه قالین بافی اش گزارش میگیریم. دراین بازاربیکاری نیلی، غنیمت بزرگی است برای زنان این ولایت. خاصه اینکه اولویت به زنانی داده میشود که سرپرست فامیلشان اند. ازآنجا قراراست که به محکمه برویم تا جزئیات دوسیه شهردارسابق (که ازخویشاوندان پشتون نژاد جناب والی صاحب است) را دریابیم که بعضی ازدوستان محافظه کاری میکنند و میگویند که این خبررا وقتی به بامیان رسیدیم، تلفنی پیگیری میکنیم وبدین ترتیب ممکن است بدون خطرامنیتی به بامیان برسیم. به مخابرات میروم و با اینترنت مشغول میشوم. دروبلاگ بتول محمدی با گزارشی تکاندهنده ازوضعیت کودکان برمیخورم که روانم را سخت آزارمیدهد. چرا که این روزها کودکانی را می بینم که به مراتب دروضعیت بدتری قراردارند، اما خبرنگاری نیست که ازآنها عکسهای جایزه داربگیرد. البته شب بعد ازغذا بحث داغی بین من و تمام دوستان درباره نحوه شناخت من ازخداوند درگرفت که جایتان خالی دوساعت گلو پاره کردم، اگروساطت دوستان نبود، لت هم میخوردم. اما درآخرعده زیادی ازجمعیت ده نفره مقابلم، با من همنوائی میکردند، اما میگفتند که تو باید با جامعه حرکت کنی و تکروی نکنی. حتی درباورهای خودت.

یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دردایکندی ام (بخش ششم)

صبح بعد ازصرف چای به ریاست مخابرات برای استفاده ازاینترنت رفتم. وبلاگم را به روزکردم و ایملهایی فرستادم و دریافت کردم. ساعت یازده به قوماندانی امنیه رفتیم و درباره دستگیری یکی ازقاچاقچیان مواد مخدردردایکندی پرسیدیم. محمد، حسین و عزیزی هم به خاطرما (من و همکارم عباس) محفل دمبوره ای تدارک دیده بود وتعدادی ازدوستان دیگر را نیز دعوت کرده بودند. هنرمند دمبوره نوازخیلی زیبا می نواخت و میخواند. چنان غرق آوازدمبوره اش شده بودم که گذرزمان را هیچ نفهمیدم. دوسه روزی بود که سخت بدنبال دمبوره نوازمیگشتم. شاید خیلی نیازداشتم که آوازدمبوره بشنوم. بیا دمبوره، بی توام دم برید... هنرمند دمبوره نوازخواهش کرد که ازوی عکس و یافیلم نگیریم، چرا که وی ازطرف خانواده و اقربا سخت تحت فشاراست و آنان قول گرفته اند که او دیگردست به دمبوره نزند، ورنه عاق می شود. اما با ضبط صدا مشکلی نداشت. محمد هم یک ماه پیش دمبوره ای خریده وتمرین را آغازکرده بود. کمی نواخت. خیلی خوب بود. ازهمکارانش شنیدم که خیلی استعداد دارد و تمرین مستمری میکند. برایش آرزوی موفقیت کردم. بعد ازظهربه بازاررفتیم و درمورد وضعیت صحت عامه ولایت دایکندی گزارشی تهیه کردیم و دریافتیم که وضعیت فعلی صحت دراین ولایت، به حدی اسفناک است که ماهانه مریضان زیادی یا دراینجا و یا درراه کابل جانشان را ازدست میدهند. مردم شدیدأ ازمؤسسه شبکه انکشافی باختر(BDN) که تطبیق کننده برنامه های صحی دراین ولایت است، شکایت دارند. قبلا این موضوع را ازرئیس صحت عامه هم پرسیده بودم. گفته بود ما درصدد پیگیری موضوع هستیم، اما هنوزبه نتیجه مشخصی نرسیده ایم. این پیگیری یک سال قبل آغازشده بود. فردا درنظردارم به دفتراین مؤسسه بروم و مصاحبه کنم. وقتی به طرف رادیو میرفتم، سرراه به میدان فوتبالی رسیدم که تعدادی ازبچه ها درآنجا بازی میکردند. اجازه گرفتم و کمی باآنها فوتبال بازی کردم. دوگل هم زدم. آنها مرا کاکا صدا میکردند. هاهاهاهاهاهاهاها.... امروزبه این نتیجه رسیدم که خبرنگاران مقیم دایکندی میتوانند به سوژه های مختلفی بپردازند و دراصلاح دولت به خواب رفته دایکندی کمک کنند، اما به هردلیلی، هنوزاین کارصورت نگرفته است. یک موضوع را که درپست های دوسه روزقبلم فراموش کرده بودم، حالا مینویسم. روزپنجشنبه که مراسم تحلیف رئیس جمهوربرگزارمیشد، عصربه بازاررفته بودم. مرد نابینائی را دیدم که رادیوی کوچکش را به دستش گرفته بود و درمقابل دکانی لم داده بود و به دقت به خبرها گوش میداد. رادیویش درست نمی گرفت و او گاهی رادیو را بالا میکرد، می چرخاندش و با شاخصه موج گردانش بازی میکرد. با خود گفتم دنیا برای این مرد نا بینا، چه رنگی خواهد داشت؟ وتصویراو ازدنیای نیلی و خارج ازنیلی، چقدرتفاوت دارد؟ آیا به اندازه دید ما، یا بیشتر. خوش بحال او که فقربی حدو حصرمردمانی را نمی بیند که درعقب افتاده ترین ولایت افغانستان، یک سیرچوب سوخت را 120 افغانی می خرند و برای یک روز کارفقط 150 افغانی دریافت میکنند. ازطرفی دلم نیامد که به این خوشبختی او ببالم. چون او نمیتوانست کلاه های زیبا وتاج مانند دختران میرامور را ببیند وبرکرشمه هایشان دل ببازد.
درروزهای اول حضورم دردایکندی، به یکی ازدوستانی که این ولایت را خوب میشناسد، اما فعلا دراینجا نیست، تلفن کردم و درمسائلی که باید تحت پوشش قراربگیرند، کمک خواستم. او گفت که توسط ایمل، نظریاتش را با من شریک می سازد. امروزبعد ازظهرایملش بدستم رسید. واقعا موضوعات خوبی درج شده بود. خیلی کمکم میکرد.

سنگ زینل

درقریه ای بنام چشمه کبک، حدفاصل بین اژدی و لزیرمرکزدایکندی، درکناره جاده، سنگی به طول تقریبا سه متردرزمین گورشده است که به نام سنگ زینل مشهوراست. این سنگ قصه ای جالب دارد. گویا درایام قدیم تر، شخصی بنام زینل که پهلوانی زبردست بوده درآن قریه می زیسته است که هیچ فرزندی نداشته است و داغ فرزند بدل، دارفانی را واداع میگوید. اما قبل ازمرگش، این سنگ را ازدریا (رودخانه) همجوار به بالای کوه آورده وبه صورت قائم نصب کرده است. باشد تا نسلهای آینده ازوی نشانی به یادگارداشته باشند. چون او فرزندی نداشت و میخواست اینگونه نامش را ماندگارسازد. وزن این سنگ با زورآدمی قابل قیاس نیست و باورش را کمی دشوارمیکند. اما کسی که همراه ما بود گفت که درولسوالی خدیرولایت دایکندی، سنگی است که میگویند زمانی دختری کوچی برای برپاداشتن خیمه اش ازدریا آورده بوده وامروزه حتی سه نفرهم نمیتواند آن سنگ را ازجایش تکان بدهد. (به حق چیزهای نشنیده)
پی نوشت: خوش بحال زینل که اینقدربه این خراب آبادخوش بین بوده که میخواسته نامش جاودانه شود. حال آنکه زینلها را چشم دیدن نیست اینجا.

دردایکندی ام (بخش پنجم)

صبح زود همه باهم رفتیم بازاروبعد لزیرکه تقریبا نیم ساعت ازنیلی فاصله دارد. درراه به پلی بزرگ و چوبی می رسیم که میگویند جناب والی مبلغ هنگفتی (28000 دالرامریکائی) را بابت آن حساب داده و آنچه را تحویل داده، پلی است با مصالح ساختمانی ای که ازفقط سه مترآنطرفتر(سنگ کوه) آورده شده و چوبی که به احتمال قوی سرمردم محل حواله شده است ومصالحی که درمنطقه با کیفیتی پائین ساخته میشود.
به لزیررسیدیم، قریه ای زیبا که دریایی پرآب ازمیان آن میگذرد. با مردمانی پرنشاط و صمیمی. چشمه ای آب گرم هم درآنجاهست که کسی ازاهالی محل، حمامی پنج اتاقه برآن بناداشته و مبلغ ده افغانی کرایه استحمام میگیرد. ماهم تجربه کردیم. عکسهای زیادی گرفتم. آتشی درست کردیم و شوربائی. ولی رفقای نامردم ماهی خریدند و چون من برای عکس گرفتن به قریه های مجاوررفته بودم، وقتی آمدم فقط استخوانهایشان را دیدم. وبعد ازظهربرگشتیم.

شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

دردایکندی ام (بخش چهارم)

صبح کمی دیرتزحرکت کردیم و طبق معمول به محل برگزاری سمینارگزارشدهی رفتیم. مصاحبه های زیادی با نمایندگان ولسوالیهای مختلف کردیم و اطلاع حاصل کردیم که بعضی ازولسوالیهای دایکندی خوشبختانه هنوزخرس، خوک، گوزن، سرخ آهو، طوطی، بلبل کبک زری و خیلی چیزهای دیگروجود دارد. ریاست حفاظت ازمحیط زیست دایکندی هفت ماه پیش متولد شده وکارهایی انجام شده اش ازتبلیغات وآگاهی عامه فراترنمیرود. خدایش نگاهبانشان باد. با علی پیام تلفنی صحبت کردم واجازه استفاده ازمطالبش درمورد دایکندی درگزارشم را گرفتم. ازاوخواستم که درباره دایکندی برایم صحبت کند و بیست دقیقه صحبت کردیم. بعد ازظهربه بازاررفتیم و بدنبال کسی که بتواند به سبک شهرستانی دمبوره بنوازد گشتیم، اما نیافتیم. گویا کسی دریکی ازهوتلهای نیلی بوده، اما فعلا ازنیلی رفته است. دربازارنیلی چهارآیسکریم (شیریخ ماشینی) فروشی هست که یک سالن کوچک تماشای فیلم هم دارد. هرکسی که یک آیسکریم 5 افغانیگی بخرد، میتواند تادلش میخواهد فیلم ببیند. چند نفرهم سن و سال خودم هم درسالن بودند وآنقدردرجوفیلم بودند که حضورمرا نفهمیدند. به رادیوآمدیم و کمی بادام غفاری را پنهانی خوردیم بعد به اتفاق داکتررجا مسؤل رادیونیلی، علی عرفان و سید کریم جاوید به تپه سنگی مقابل رادیورفتیم. خرگوش بیچاره ای را هم آواره دشت و بیابان کردیم. آنقدرسریع فرارکرد که حتی نتوانستم عکس بگیرم. سنگهای نیلی (گرانیت) را دوست دارم. مثل سنگهای بامیان خشن نیستند. میشود به راحتی ازآنها خشت ساخت و درساختمان استفاده کرد. اما بصورت طبیعی خیلی زیبا هستند. عکسهای زیادی ازآنها گرفتم. با دوستان گفتم "اینجا میشود یک پارک سنگی طبیعی درست کرد" که داکتررجا فورأ اضافه میکند که شهردارطرحی برای ایجاد یک پارک کوهستانی-سنگی دارد". کوه سرتگاب که درمقابل ما قراردارد، آنقدرزبیا و مغروراست که هرچه عکس میگیرم، تشنه ترمیشوم. خصوصأ غروبها زیباترمیشود. رجا هم عکس میگیرد، اما دوربینش کوچکتراست و امکاناتش کمتر. عکسهایش را با من مقایسه میکند و نشان میدهد که به عکاسی علاقه مند است. فردا قراراست به دریای (رودخانه) لزیربرویم برای ماهیگیری.

دردایکندی ام (بخش سوم)

شب هنگام که میهمان آقای صادقی بودیم، تلفنی دریافت کردیم مبنی براینکه گویا پروازما که قراربود روزچهارشنبه به طرف بامیان برویم، دستخوش تغییرشده است و ما باید تا دوشنبه آینده منتظرپرواز بعدی بمانیم. به گفته علی عرفان که "زنگی آمد و تمام زنگهای ما را کرکرد" و بعد ازآن همه ناراحت شدند به استثناء من. (من میتوانستم دردایکندی بگردم، گزارش تهیه کنم و عکس بگیرم.) باهم به گفتگو پرداختیم. ازآنجا که من با تجربه تربودم وبیشترازسایرین دایکندی را میشناختم ازمن نظرخواستند و بلاخره تصمیم براین شد که بمانیم و میهمانهای ناخوانده رادیوصدای نیلی شدیم. البته گزینه های مختلفی بود. والی، قوماندان امنیه، رئیس امنیت ملی وچند رئیس دیگرمارا میهمان میکردند، اما همه را رد کردیم و تصمیم براین شد که هیچ مهمانی ای را قبول نکنیم. استدلال ما هم این بود که اگرمیهمان دولتی ها باشیم، نمک گیرمیشویم و آنوقت دیگرگل روی رئیس میزبان نازکی خواهد کرد و دیگرزبان انتقادمان بند خواهد شد. خلاصه صبح ساعت هشت به دفترقوماندان امنیه رفتیم ومصاحبه ای درمورد امنیت دایکندی انجام دادیم. قوماندان امنیه مرتضی قل دلشاد ازولایت قندوزوازقوم ازبیک است. با او به اوزبیکی هم صحبت میکنم ودوستان خبرنگارهم به شوخی مرا به او اوزبیک معرفی میکند. دفترقوماندانی امنیه درقلعه قدیمی ای است که سه سال قبل هم همانجا بود. قوماندان حرفهای قشنگی زد. ازبرادری گفت، ازوحدت ملی گفت و گفت که حرفهای آزرده خاطران (قوماندان صداقت پشت روغ) را هم باید شنید. ازآنجا به دفتروالی رفتیم و اول درمورد امنیت، بعد بازسازی و درآخردرمورد فساد اداری پرسیدیم. والی هم فره کرد. ازسفرامریکایش گفت وکمی هم پوف کرد (بلوف زد). ازاختلاسی هفت میلیون دالری دفترمؤسسه بین المللی انکشاف و رفاه (IRD) و شرکت افغانستانی (NGCC) یا شرکت ساختمانی عمومی هم یاد کرد. بعدازآنجا به کمیساری ومحل برگزاری کنفرانس گزارشدهی رفتیم وبعد ازظهربه دفاترمؤسسات یادشده رفتیم و با آنها هم مصاحبه کردیم. بلاخره به این نتیجه رسیدیم که ازدوحال خارج نیست. یا این مؤسسات هفت میلیون دالراختلاس را داشته اند (البته با امکان کمتریابیشتر) ویا اینکه براساس گفته های این مؤسسات، جناب والی ازآنها چیزی (لازم نمیدانم بگویم رشوه) خواسته است و این مؤسسات ازدادن آن اباء ورزیده اند و چنین بوده که متهم به اختلاس شده اند. ازآنجا به بازاررفتیم. دیگران خرید کردند و من عکس گرفتم. دریکی ازهوتلهای دایکندی، به دختری که تقریبا هشت ساله به نظرمیرسد برخوردم. نفوذ چشمانش آتش به جانم زد وموهای پریشانش حکایت ازروزهای دشواری میکرد. پدرمدینه نه سال قبل درمزارشریف درمصاف با طالبان جام شهادت نوشیده بود وحالا او به همراه برادرش حمیدالله و مادرکلانش برای گرفتن تذکره واستحقاقشان ازریاست شهداء و معلولین به نیلی آمده بود. مادرکلان مدینه جاروجنجال زیادی را با مأمورصدورتذکره کرده بود. مأمورتذکره سن مدینه را هفت سال نوشته بود. (این یکی ازمسخره ترین قوانین مدیریت پشتونی افغانستان است که سن آدم را مأمور صدورتذکره «نه مادرآدم» تعیین میکند) وبدین معنی بود که مدینه دوسال بعد ازشهادت پدرش به دنیا آمده بود و خدا به کلاه پاره رئیس شهداء داده بود ومدینه ازاستحقاق بازمانده بود.
بعد ازخرید مایحتاج به رادیورفتیم و شب پرکاری را پشت سرگذاشتیم. علی عرفان ده دفعه گزارشش را ضبط کرد، اما بازهم کیفیتش پایین بود و نفرستاد، بلاخره فردا صبح وقت نمازکاملش کرد و فرستاد.

دردایکندی ام (بخش دوم)

صبح ساعت هشت، به همراه همکارم عباس نادری به طرف سالن مرکزجلب و جذب اردوی ملی، جایی که قراربود اولین سمینارگزارشدهی حکومت به ملت (برای سه روز) برپا شود، رفتیم. آنچه درآنجا دیدم، مرا به یاد بامیان درسالهای بعد ازسقوط طالبان انداخت. زمانی که پدیده ای به نام نظم و قانون، قراربود جای حزب گری، قدرت چالانی و قوم بازی را بگیرد. سمینارشروع شد و طبق معمول حضرات سخنرانی نمودند وسکتورحکومتداری گزارششان را ارائه کردند (بماند اینکه رئیس اجرائیه دایکندی، درخواندن اعداد بالاترازسه رقمی مشکل داشت). درخلال برنامه، من با شهرداردایکندی (عذرا جعفری) که اولین شهردارزن تاریخ افغانستان است، مصاحبه کردم. بعد ازظهرهم مصاحبه اختصاصی دیگری با اوداشتم که بعدها خواهید خواند. برای من جالب بود بدانم که عذرا، برای چه به دورترین و عقب افتاده ترین ولایت افغانستان می آید؟ چه انگیزه ای باعث می شود که اوودخترپنج ساله اش (اندیرا)، شامهای رستورانهای پل سرخ را رها کرده، درآسمانی نیلی نیلی پدررا رسامی کنند؟ با چند رئیس دیگرهم مصاحبه کردیم و درپایان روز، به شهرداری رفتم تا ازعذرا عکسهای بیشتری بگیرم. باورنکردنی بود، عذرا تعییرات قابل ملاحظه ای دردفترش آورده بود. دفترشهرداری دایکندی، خیلی منظم و ومجهزترشده بود. شب به اتفاق جماعت (خوشبختهای خوشحال) به مهمانخانه آقای صادقی رفتیم.

دردایکندی ام

صبح روزدوشنبه ساعت هشت صبح خود را به میدان هوائی بامیان رساندم ودرآنجا جماعت خبرنگاران بامیان (خوشبختهای خوشحال) را دیدم وطبق معمول مزاح و خنده مان گوش فلک را کر کرد و هیچکس نفهمید که گل عوض چه شب سردی را با گرسنگی سپری کرد. ساعت نه هلیکوپترآمد و ما به طرف دایکندی پروازکردیم. علی الرغم اینکه قبلاً هشدارداده بودند، من پنجره را بازکردم وشروع کردم به عکس گرفتن. مسیربامیان دایکندی را دهها باربا موتررفته بودم، اما این دومین باربود که با هلیکوپترمیرفتم. دفعه قبل دوربین نداشتم. بسیارعکس گرفتم وسعی میکردم مناظرپائین را شناسائی کنم. وقتی با موترسفرمیکنی، با خود میگوئی، فقط این مردمان سختکوش اند که میتوانند دراین کوهستانها و طبیعت خشن تاب بیاورند وآفرینی میگوئی و ازدیدن مناظرلذت می بری. اما وقتی ازبالا نگاه میکنی، این حس دهها مرتبه بیشترقوت میگیرد. خشونت طبیعت هزارستان، دهها مرتبه شدیدتر به نظرمیرسد و تازه واقعیت را درک میکنی که حسن علی مجبوراست برای چریدن گوسفندان ارباب، تا چه حد تپه هارا دوربزند و ارتفاع بگیرد و به خدا نزدیک ترشود، بدون اینکه خدا ببیندش. ازبالا به موقعیت قریه ها نگاه میکردم و بیشترازاین درتحیربودم که چه عاملی این مردم را مجبورمیکند که تا این اندازه با طبیعت مبارزه کنند و درآخرهم این طبیعت خشن، بخورونمیرغذائی را با هزارمنت تحویل شان دهد. درحالیکه دردیگرجاها اکثرا دوفصل و بعضاً سه فصل حاصل میگیرند. یعنی طبیعت هم با مردم ما سرعناد دارد!؟ بعد ازیک ساعت و بیست دقیقه به نیلی مرکزدایکندی رسیدیم و مورد استقبال گرم دوستان یونامای دایکندی قرارگرفتیم. وقتی مراسم استقبال فروکش کرد و تنها ترشدم، به دوسه سال قبل رفتم. به زمانی که هریکی دوماه باید به دایکندی می آمدم. چه روزگارخوشی بود و چقدرازاینکه با مردمان عجین بودم، لذت می بردم. طبق هماهنگی سایردوستان خبرنگار، دوموترپولیس بدنبال ما آمد و به دفتروالی (سلطانعلی ارزگانی) رفتیم. والی مثلا استقبال گرمی ازما کرد و تازه آنجا بود که فهمیدم وای، چه اشتباهی کرده ام. روزگذشته تمام اسناد ها و کارتهایم را بخاطراینکه ازمنطقه وردک (محل پاتکهای گاهگاهی طالبان) میگذشتیم، درزیرچوکی دریورجاسازی کرده بودم و درآخرازدریورگرفته و به خواهرم داده بودم و حالا پیش او مانده بود. ازوالی خواستم تا سندی صادرکند که من بتوانم دردایکندی گشت و گذارکنم و عکس بگیرم. بیشتربخاطراینکه من معمولا به جاهای دوروخلوت میروم ووقتی ازدختران و زنان عکس میگیرم، مورد مؤاخذه شدید مردم قرارمیگیرم وممکن بود کاربه پولیس بکشد وآنجاست که کارت هویت، سخت ضروری بود. والی ازموفقیت هایش دردوره های قبلی والی گری اش درقندهاروارزگان گفت و گفت که درقندهار 53 مسجد را اعمارویاترمیم کرده بود و همه را قالین فرش نموده بود. گفت که درزمان داکترنجیب وقتی ازقندهار تبدیل شده بوده، چگونه قندهاری ها پیش رئیس جمهوررفته و درخواست کرده بودند که ارزگانی دوباره والی شان شود و بعد دست به تحریم دولت زده بودند و بلاخره دولت تسلیم شده و او(سلطانعلی ارزگانی) را دوباره به عنوان والی قندهارتعیین کرده بود. گفت که روزی که من به دایکندی آمدم، یک ساختمان اساسی هم کارنشده بود و حالا تعدادشان به دهها عدد رسیده است. ازسفراخیرش به امریکا هم یاد کرد و گفت که دربین هشت والی، او به عنوان رئیس تیم (تیم لیدر) عمل میکرده و... کاغذی مبنی براینکه نیروهای امنیتی دایکندی با من همکاری کنند را ازدفترولایت گرفتم و به اتفاق سایرخبرنگاران، به طرف بازار رفتیم و درهوتلی درمنطقه ای معروف به گاراژ نان چاشت خوردیم. بعد ازغذای چاشت، همه باهم به بازاررفتیم و با مردم صحبت کردیم و ازمشکلاتشان پرسیدیم و ... جایی کودکانی را دیدم که فارغ البال ازهیاهوی زمان، دریک باغ بدنبال زردک می گشتند وهرازچندگاهی فریاد خوشحالی شان خواب خرگوشهای جدا افتاده را می ربود. شب نزد دوستم محمد یوسفی رفتم و آخرشب هم دوست دیگرم آقای سلمانعلی صادقی بدنبالم آمد و گفت که من نتوانستم برای قصه کردن با تو، تا فردا شب منتظربمانم و مرا به محل زندگی خودش برد. شب با آقای صادقی قصه ها کردیم و درد دلها رد و بدل شد. البته با چند تن ازهمکاران آقای صادقی هم آشنا شدم.

درکابلم (بخش چهارم)

یکشنبه با نجیب اخلاقی خبرنگارفردا به کله پزی پسرخلیفه عوض رفتیم و جایتان خالی دلی ازعزا درآوردیم. علی کله پز را هم ترغیب و تشویق کردیم که نمایندگی کله پزی اش را دربامیان راه اندازی کند، اما ظاهراً تنهایی را بهانه گرفت. بعد رفتیم دفترچشم سوم و آنجا آصف آشنا(خبرنگار) و فرزانه زیبا کلام (عکاس) را دیدیم. فردا ساعت هشت صبح قراربود ازبامیان به طرف دایکندی پروازکنم (باهلیکوپتریوناما) و من هنوزدرکابل بودم و باید هرطورممکن، امشب خودم را به بامیان می رساندم. منتظرخواهرم بودم که ازمزارحرکت کرده بود وقراربود ساعت دو بعد ازظهربه کابل برسد و به من ملحق شود و به بامیان برویم. اودرحال نوشتن پایان نامه اش است و به محیطی آرام نیازدارد. بامیان جای خوبی است، البته اگریاشارامانش بدهد. بلاخره آمد و ساعت سه بعد ازظهربه طرف بامیان حرکت کردیم و ساعت یازده شب به بامیان رسیدیم.

درکابلم (بخش سوم)

قراربود روزپنجشنبه صبح به طرف بامیان بروم، ازطرفی قراربود امروزدفترمؤسسه فرهنگی دردری درکابل آغازبکارکند. اما با دفترقسمی هماهنگ کردم که توانستم ماندنم را تا روزیکشنبه به تعویق بیاندازم. پنجشنبه صبح به دردری رفتم و درتنظیم کارها با دوستان دردری همکاری کردم. بعد ازظهرهم برنامه شروع شد و بسیاربصورت خوبی پیش رفت. گزارشی هم ازاین رویداد تهیه کردم که میتوانید درسایت جمهوری سکوت بخوانید. البته برای نوشتن گزارش آن وقت کافی نداشتم و درکامپیوترکافی نت تایپ کردم. هرکلمه اش برایم خرج داشت و مجبوربودم فکرنکرده و بسیارسریع بنویسم وبلاخره آن شد که دیدید. شب هم مهمان دوست کانادائی ورئیسم (یان دووی) درهوتل کابل سرینا بود. یک خانم انگلیسی ویک آقای انگلیسی ایرانی تبارهم دعوت شده بودند. تا یازده شب آنجا بودم و بعد رفتم اتاق رضا یمک. جمعه هم با حسین علی کریمی به خرید بعضی چیزهایی که ضرورت داشتم پرداختم. من ترجیح میدهم همیشه خریدهایم را کریمی برایم بکند، چرا که او یکباربرایم خرید و هنوزهم دارم جورش را میکشم. پارسال وقتی میخواستم بروم خواستگاری، همه چیزم را خرید. لباسهایم را بصورت ست خرید و برای هرکفش، کلاهی و برای هرکلاه، کفشی گرفت وآداب پوشیدنشان را هم یادم داد. من هم پوشیدم و بسیارهم نتیجه داد و بتول بیچاره شد گرفتارمن. این است که حالا هروقت بخواهم لباس بخرم، کریمی را به عنوان خوش سلیقه با خود می برم. (البته نه اینکه فکرکنید بازهم برای خواستگاری میخرم.....) شنبه بعد ازظهرهم به دردری رفتم و بعد به دوست کانادائی ام (این دووی) زنگ زدم که بیاید وباهم بگردیم. یکی دوساعتی گشتیم ورفتیم نمایشگاه عکس چشم سوم درپل سرخ. یان حدود نیم ساعت مقابل یکی ازعکسهای استاد نجیب الله مسافرمیخکوب شد. هیچ دلش نمی شد که رهایش کند. آرزو کردم روزی بتوانم یک نفر را اینگونه پای عکسم میخکوب کنم. بعد به همراه یان، رضا یمک وبرادرش علی به رستورانت قره قل رفتیم و جایتان خالی تا یازده آنجا بودیم. یان را به کابل سرینا رساندم و خودم رفتم اتاق یمک.

جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

درکابلم (بخش دوم)

درکابلم (بخش دوم) چهارشنبه با کارهای اداری دفتروبعضی کارهای دیگرشخصی گذشت. کمی هم خاک کابل را خوردم. بعد ازظهربود که حسینعلی کریمی زنگ زد که فردا قراراست مؤسسه دردری دفترخود درکابل را افتتاح کند. وسوسه شدم که بمانم و ازدستش ندهم. کمی فکرکردم و به این نتیجه رسیدم که بمانم. به دفترزنگ زدم و خواستم که پروزام ( که قراربود پنجشنبه صبح به بامیان بروم) را به وقت دیگری بیندازند که آنها هم قبول کردند. خوشحال شدم و فردایش (پنجشنبه) به دردری رفتم و کمی هم درمقدمات کارکمک کردم. گزارشی هم ازمحفل افتتاحیه تهیه کردم که میتوانید درویبسایت جمهوری سکوت بخوانیدش. www.urozgan.org وبدین گونه روزپنجشنبه هم به پایان رسید.

دركابلم (بخش اول)

درکابلم دیروزبعد ازظهربه خاطریک کاررسمی که مربوط به دفترمیشد، به کابل آمدم و تا فردا پنجشنبه خواهم ماند. رآس ساعت سه بعد ازظهربه میدان آمدم وطیاره هم آمد. مسافرانی هم داشت و بعد ما سوارشدیم. طیاره 19 نفرگنجایش داشت، اما ما فقط شش نفربودیم. نمیدانم چرا اینگونه است. یکبارمن ویک نفردیگردریک طیاره به کابل رفتیم. نمیدانم چرا اینگونه مدیریت میشود که طیاره باید خالی برود، اما اي بسا مریضانی که درراه (زمینی) می میرند. به هرحال، عکسهایی درآسمان گرفتم که بد ندانستم با شما شریک کنم. بعد از بیست دقیقه درآسمان کابل بودیم. درشهراز تنها چیزی که عکس گرفتم، بالون آیساف بود که درآسمان غبارآلود کابل خود نمایی میکرد. حالا دیگرآسمان هم برای (چشم روشن کابل) صاف نیست. یک راست رفتم پیش اسد بودا که تازه ازسرکارآمده بود. مدتی آنجا بودم و طبق معمول رفتم سراغ اولین کسی که همیشه درکابل سراغش را میگیرم، رضا یمک درمرکزفوتوژورناليزم چشم سوم. بصیرسیرت و رضا ساحل هم آنجابودند.فقط استاد مسافر نبود.عکسهایم را نشانم میدهند كه بر ديوار نصب شده اند. و درباره تازه های عکاسی میگویند. ازاینکه عکسهایم را درکنارعکسهای استاد نجیب الله مسافر، رضا یمک، بصیرسیرت و رضاساحل می بینم، کمی به خود می بالم و میگویم "کاش زنم اینجا بود و میدید" هاهاهاهاهاهاهاهاها بعد ازچند دقیقه با یمک رفتیم سرپاتوقش (هوتل ترکستان). جای تان خالی کبابی زدیم بعد رفتیم طرف اتاقش. یمک ازسفرفرانسه اش گفت ویک فیلم هم دیدیم که طبق معمول همیشه، من هیچ چیزازاین فیلم نفهمیدم. من معمولا فیلم را خوب نمی فهمم. حالا عکسهای این سفر

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بامیان را نقاشی کنیم

گزارشی تحت عنوان (بامیان را نقاشی میکنیم) تهیه کردم و درویب سایت جمهوری سکوت به نشررسیده است

اگرخواستید ببینید

http://urozgan.org/fa-AF/article/414/

یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

برفی

دوستان سلام. امروزمیخواهم شمارا برفی کنم। برفی چی است؟ فکرمیکردم میدانید، یاشاید هم مرا می آزمائید। شمارا ارجاع میدهم به مطلبی دراین باره ازمیرزا مهدی الدین ابویاشاربامیانی متخلص به مهرآئین برفی عنعنه ای را گفتندی که اززمانهای دوردرنزد مردمان مشرق زمین بماندی। گوئی رسم براین بودی که درنخست روزی که آسمان را برزمین و عطش چندین گاهه اش رحم آمدی و شرف نعمت نزول برف ارزانی داشتی، شوخ طبعی را هوس مزاح به سرافتادی و پیکی به سوی خوش سیرتی فرستادی همیانی (خریطه ای) بدست و درآن حبّه ای برف نهاده. درکوفتی و چونان که دربازشدی، همیان را به گشاینده درب دادی و فریاد برآورندی که برفی شدید، میهمانی مبارکمان باد و چون پیک چابک سوارگریختی. گشاینده درب بدنبال وی دویدی آنسان که گرگی بدنبال بره ای. اگرگرفتندی، وی را به شدت بزدی وبرف برگریبان وی انداختی ومیهمانی هم بروی افتادی. لیک اگرنتوانستی، سزاواراست که آنان را به میهمانی خواندی و عزت فزونی کردی. حالا شما برفی شدید و آماده میهمانی باشید. عکسها اززمستان سال گذشته است

پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

انفلونزای خوکی دربامیان

چند روزپیش ریاست صحت عامه خبرنگاران را دعوت کرد و یک کنفرانس خبری درمورد انفلونزای خوکی دایرکرد।
اقدامات جدی ای که روی دست گرفته بودندرا توضیح دادند و ازخبرنگاران خواستند که درراستای آگاهی عموم مردم ازموضوع، همکاری کنند। ازآنجا که ریاست صحت عامه بامیان، یکی ازمعدودریاستهایی است که موفق ترازدیگران به نظرمیرسد، خبرنگاران عزمشان را جزم کردند تا دراطلاع رسانی دراین مورد با آنها همکاری کنند।
همچنین دیروزیک عکاس ایرانی را دیدم که دربازارعکس میگرفت। پیش رفتم و با او سرصحبت را بازکردم। درباره عکاسی صحبت کردیم। گفت روی یک پروژه درباره شیعه درافغانستان کارمیکند। برایش آرزوی موفقیت کردم ورهایش کردم و رفتم।
امروزهم کمیسیون مستقل حقوق بشرجلسه ای ترتیب داده بود। ازفعالین حقوق بشروشاغلین بخش های حقوقی دعوت کرده بودند که نقطه نظرات خود درمورد پلانهاوبرنامه های سه سال آینده حقوق بشربا آنها صحبت کنند। من هم دعوت شده بودم
من خیلی چیزها یاد گرفتم।روزخوبی بود।
بعد ازآن به بازاررفتم و برای پسرپنج ماهه ام سامان بازی (اسباب بازی) خریدم। وقتی برایش آوردم، من ازاو خوشحال تربودم
این هم عکسش

یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

یک حادثه دیگر

امروزازطریق یکی ازدوستان شنیدم که درمنطقه غندک ولسوالی شیبربامیان، یک ماین کنار جاده سرراه کاروان تیم بازسازی ولایتی کشورزیلاند جدید گذاشته شده بوده که تلفاتی درپی نداشته است।
نمیدانم چرا زمین غندک اینقدرماین خیزاست। هرهفته یکی دوتا را داریم
این هم یک عکس ازیک نفرساکن غندک।(البته هیج ارتباطی به موضوع ندارد)