۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه
گزارش مظاهرات اخیربامیان
گزارشی ازمظاهرات اخیرکه درولایت بامیان راه اندازی شده است، تهیه کرده ام که درسایت جمهوری سکوت نشرشده است.
اگرچه تهیه ونشراین گزارش ازهفت خوان رستم گذشت، اما بلاخره نشرشد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه
ديروز برپدرم و امروزبرمن مبارک باد
دیروزروزجهانی کارگربود. این روز را به پدرم تبریک میگویم که عمری کارگری کرد. البته خودم هم مدت مدیدی کارگری کرده ام. دراین روزمن میتوانم به عده زیادی تبریکی بدهم. اطرافیانم همه کارگرند. ما هزاره ها همه کارگربوده ایم و هستیم، ویا اینکه لااقل چند نسلی را کارگربوده ایم ویا به کارگرتبدیل شده ایم.
اما امروز (روزجهانی آزادی رسانه ها) است. امروزرا برخودم و هم قطارانم تبریک میگویم. البته این بدان معنی نیست که تبریک امروزی، ازلذت تبریک دیروزی بکاهد. چون درآن هم خود را شریک میدانم. من مایل نیستم خطی میان من و نسل گذشته ام به و جود بیاید. شاید تفاوتی وجود داشته باشد، مثلاً پدرم بیل داشت و من کامره، اما این به هیچ وجه بدان معنی نیست که بین ما باید فاصله ای وجود داشته باشد.
درواقع هردوی مان (من وپدرم) یک کاررا میکنیم.
پدرم گل می کاشت تا ارباب دربین آن گشت و گذارنموده و لذت ببرد. من ازآن گل عکس میگیرم تا زیب دیوار خانه ارباب باشد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه
نامه ای به خواهرم
دوهفته پیش صدیقه خواهرم که چهارسال ازمن کوچکتربود، بعد ازسه چهارعملیات درشفاخانه ای درپاکستان درگذشت. فقط 29 سال داشت و یک پسرهشت ساله. قبراق ترین، بلند قامت ترین و پرشروشورترین خواهرم بود. وقتی مراسم فاتحه و شلوغی ها کمترشد، تازه نبودنش را بیشترحس کردم. نشستم ونامه ای به او نوشتم.
سلام. نه روزاست که صدایت را نشنیده ام. آخرین باری که صدایت را شنیدم، درشهرری درجنوب تهران بودم. ازپشت خط تلفن صدایت را می شنیدم. حالت بسیارخراب بود و ازدرد فریاد می کشیدی.
گفتم میخواهم با صدیقه صحبت کنم. گفت صدیقه حالش خوب نیست. با عصبانیت گفتم گوشی را بده به صدیقه. و بعد فریادهای تو که دیگر آنقدر بلند نبودند وگوش فلک را که هیچ، گوش مرا هم کرنمیکردند. صدایت هم گرفته بود ومعلوم بود ساعاتی هست که جیغ کشیده ای. سه چهارتا ضجه ات را که شنیدم، تاب نیاوردم و گوشی را گذاشتم.
نه روزاست که دیگربه لحظه ای فکرنمیکنم که لنگ لنگان ازپاکستان بیایی و بگویم "اوه، تو که هنوزنده ای؟! حتی پاکستانی ها هم نتانست جانته بگیرن؟!"
وتو به زحمت خودت را راست کنی و بگویی " مه تا تو ره ازخود پیش نکنم، ماندنی والایت نیستوم و بعد یک قهقهه"... ومثل همیشه دستان درشت و مردانه ات را پیش کنی ودست بدهی و بعد با دست دیگرت یک مشت سنگین به پشتم بزنی وبگویی "ای قواره، چرا ایقه دیردیرزنگ میزدی؟"
نه روزاست که دیگردرفکراین نیستم که وقتی را بیابم که فارغ ازدرد باشی و به فاطمه بگویم که زنگ بزند تا مادرم با توصحبت کند و کمی تشویشش کمترشود.
نه روزاست که دیگرازشنیدن اصطلاحات طبی ونفهمیدن آن عصبانی نمیشوم.
نه روزاست که دیگر.....
هنوزهم باورم نمیشود. بعضی وقتها که میخواهم ازپیرامون شلوغم فرارکنم، تلفن را برمیدارم و کد نمبر پاکستان وبعدازدایرکردن چند شماره، تازه یادم می آید که ....
اما چرا اینقدرزود؟ چرا اینقدرعجله؟
مگرقرارنبود مرا ازخود پیش کنی؟...
راستی! ازاینکه وقت خاک سپردنت نیامدم، ناراحت نشوی. میدانم. کارخوبی نکردم. باید می آمدم. اما من چگونه میتوانستم اندام بلند و مغرورت را افتاده ببینم؟
به من زنگ زدند که ما تا آمدنت جنازه را دفن نمیکنیم. گفتم نه، دفن کنید. من واقعا نمی توانستم تورا افتاده ببینم.
تصوراینکه تو به این زودی تسلیم بیماری شوی برایم غیرممکن است. مگرتو نبودی که (درزمان طالبان) مرا که مبتلا به وبا (کولرا) شده بودم، یک تنه ازروی تخت شفاخانه برداشتی وبیرونم بردی؟
برخاکت آمدم. چقدرساکت و آرامی. باورم نمیشود. چطورحوصله ات می آید دراین قنداق تنگ بمانی. یادم نمی آید بیش ازده دقیقه درجایی تاب آورده باشی و سرک نکشیده باشی وبعد سکوت را نشکسته باشی.
دیگرحرف هم نمیزنی که به لهجه ات گیربدهم (الا دخترکابله سیل کو) وبعد فرارکنم.
هائده هنوز میخواند " تو ای ساغرهستی، به کامم ننشستی ...."
اما تو دیگرگریه نمیکنی.
دیروزمیلاد ازترحم معلمش (که غیرحاضری شش روزه اش را نادیده گرفته بود)، درتعجب بود. اورا تنها گذاشتی، اما به اونگفتی که ترحم چه کس ها و چه ناکس ها که برتو برانگیخته نخواهد شد و چه تمسخرها که نخواهی شد. صغیرک.... بی مادر....
۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه
زندگی دربامیان را قهرمان کنید
وبلاگ زندگی دربامیان دربین تعداد زیادی ازوبلاگهای فارسی زبان، به مرحله یازده بهترین راه یافته است. این وبلاگ ازبامیان نوشته میشود و تنها وبلاگ افغانستانی است که توانسته به این مرحله برسد. اما برای قهرمان شدن که الحق شایستگی اش را دارد، به رای شما نیازمند است.
برای معلومات بیشتردرموردچگونگی رای دادن، به وبلاگ زندگی دربامیان رفته این وبلاگ بامیانی را جهانی کنید.
موفق باشید
۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سهشنبه
اطلاعیه
مدتی است دریک مسافرت به سر می برم و نمی توانم بطور مسلسل و منظم، وبلاگم را به روزکنم. وازتمامی دوستان معذرت میخواهم. قول میدهم به محض تمام شدن سفر، سفرنامه را به همراه کیف و کانش به استحضاربرسانم. انشاء الله
برایم دعا کنید.
موفق باشید.
۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
بامیان، من، بتول، واعجاز اینترنت دربی بی سی
چند ماه قبل، یک تیم ازطرف شبکه تلویزیونی فارسی بی بی سی به سرپرستی ناجیه غلامی برای تهیه گزارشی درباره تأثیراینترنت برزندگی افغانها به بامیان آمده بود.
ازطریق دوستان به نامهای ما (من وهمسرم بتول محمدی) به عنوان سوژه شان برخورد کرده بودند و به سراغ ما به بامیان آمدند. گزارششان را تهیه کردند و اخیراً نشرشده است.
میتوانید متن این گزارش را دراینجا و نسخه تصویری آن را دراین پیوند ببینید.
جای آن دارد که ازوبلاگ نویسان بامیان تشکرشود. چرا که با وجود نفوس بسیارکمی که دربامیان زندگی میکنند، بیشترین جمعیت وبلاگ نویس درکشور، ازاین ولایت است.
نویساباشند
۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه
تبلیغات به شیوه آخوندی
قصه تبلیغات قصه ای نواست. لااقل برای ما نواست و درقدیم ازآن خبری نبود. یا اگربود، اینگونه نبود. کسی مالی داشت، جارمیزد و هزارکمال وکرامات برایش می تراشید و میفروخت.
بطورمثال میگویند مردی خرتنبلی داشت وازدستش به ستوه بود. بلاخره خررا به بازاربرد تا بفروشد. به دلال سپرد و دلال هم تا آنجا که توانست ازخرتعریف و تمجید کرد. مرد صاحب خرگفت: حالا که خرم اینقدرخوب است، چرا خودم آنرا نخرم. قیمت خررا به دلال داد و آن را به خانه برد. (این هم زورتبلیغات باستان).
اما امروزه تبلیغات جایگاه ویژه ای برای خود بازکرده و ازاهمیت قابل ملاحظه ای برخوردار گشته است. یکی ازپولدارهای جهان غرب میگوید "اگرده دالرداری، نه دالرش را صرف تبلیغات و یک دالرش را سرمایه گذاری کن".
انواع و اقسام مختلف و عجیب و غریبی هم یافته اند. بعضی ازپیامهای بازرگانی آنقدرپیچیده و مغلق هستند که باید ساعتی فکرکنی و بعد بفهمی که طرف منظورش چه بوده.
البته درسالهای اخیر درکشورما، تبلیغات تبدیل به نمود عینی ضعف فرهنگی مان شده است. مثلاً: "ازهمه شیر، ملایی دار". این جمله درتبلیغ یک نوع قیماق= ملائی (خامه) پاکستانی صدها بارازتلویزیون های مختلف شنیده شد. کسی هم اعتراض نکرد.
یا این جمله: "این یک پیشکش واقعاً واقعاً دلچسب است". ترجمه کلمه به کلمه ازانگلیسی به دری.
اما ازهرنوعش که بگذریم، نوع آخوندی آن تازه تروشیرین تراست. گویا آخوند ها هم به این باور رسیده اند که بازارکساد دین را فقط به زورتبلیغات نوین مدل 2010 میتوان رونق داد.
آگهی زیر را دریکی ازگذرگاه های شلوغ و پررفت و آمد شهرچاریکاردیدم وافق های تازه ای از روشهای تبلیغی نوین (آنهم به سبک آخوندی) را درآن دیدم.
دلم نیامد که شما را نیزازدیدن آن مستفید نسازم.
برای بزرگ دیدن خطوط آگهی، آنرا پیاده (دانلود) کنید.
برای بزرگ دیدن خطوط آگهی، آنرا پیاده (دانلود) کنید. ۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
بامیان، قربانی جنگ
دیروزجمعه معاون قوماندان عمومی ناتو درافغانستان «جنرال سیرنیک پارکر» و « مارک سیدویل» نماینده ناتو دربخش ملکی به بامیان آمده بودند.
با والی و بعضی ریاست های دولتی و اعضای شورای ولایتی جلسه ای دو ساعته داشتند و بعد یک کنفرانس خبری برگزارشد.
والی جلسه را موفق خواند واظهارامیدواری کرد که موضوعات بحث شده، درآینده ای نزدیک درقالب پروژه های انکشافی ظهورکند. 
جنرال سیرنیک پارکر، مارک سیدویل، حبیبه سرابی و دگروال مارتین قوماندان پی آرتی بامیان
آقای مارک سیدویل ازحمایت های جدید ومشخص ناتودرقبال بامیان خبرداد و گفت که میخواهد درمورد بامیان به عنوان امن ترین ولایت افغانستان، حساب جداگانه و تازه ای بازشود که مجزا ازسرنوشت ولایاتی نظیرهلمند است. بامیان دنیایی متفاوت (امن)ازسایر افغانستان است و باید ازاین فضای امن، استفاده بهینه صورت گیرد.
اوازشرکت های بیمه ناتو میخواهد که تحقیقاتی مشخص درمورد بامیان را آغازکرده واین ولایت را اززون جنگی خارج نماید.
این امرمیتواند پای بسیاری ازمؤسسات امدادی را به بامیان بازکند.
من ازاین تصمیم خوشحال شدم.
۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه
افشاررا جاودانه کنیم
یاد آوری افشاربرایم درد آور است. آنقدرکه دیگردل و دماغ نوشتن را هم ازمن میگیرد. فقط گرییدم. من که حادثات زیادی ازاین قبیل را درمزار تجربه کردم، شاید بهترازسایرین بتوانم عمق این فاجعه را درک کنم.
اما افشارهمیشه افشارخواهد ماند وباید بماند. افشاربرشی کوتاه ازسرنوشت محتوم هزاره ها درخراب آبادی بنام افغانستان است. اما بیایید نگذاریم این روند به سرنوشت سیزیفی مان تبدیل شود. بیایید هوشیارباشیم و نگذاریم افشارهای دیگربرایمان رقم بخورد. دوست و دشمن خود را بشناسیم و بدانیم به کدام سو روان هستیم...
۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
ساعاتی درجلال آباد
برای یک کارشخصی به همراه همسروپسرهشت ماهه ام عازم جلال آباد شدیم. یک موترکرولا را کرایه کردیم. ساعت پنج صبح ازکابل حرکت و ساعت هفت و نیم صبح رسیدیم.
برف شدیدی هم می بارید و درنیمه راه، جایش را به باران داد. اکثرراه را درتاریکی رفتیم و نزدیکی های جلال آباد هواروشن شد و چشم مان به جمال شهری که از بازسازی های گران قیمتش شنیده بودم، روشن شد.
جلال آباد شباهت های زیادی به مزارشریف دارد. فقط رنگارنگی چهره ها به اندازه مزارنیست، فرهنگ پاکستان بیداد میکند، زنان و دختران کمتردیده میشود، لباسها اکثرقریب به اتفاق سنتی (پیراهن وتنبان) اند، رکشا (موترکهای سه طیره) بسیارند ونوع مرغوب وگران قیمت آن، ساخت خود جلال آباد است، صنعت کارانش بسیارماهرند و باسلیقه، انجین موترمی خرند و هرچه بخواهی، اتوبوس، مینی بوس، ترک، تراکتور و کراچی دیزلی تحویلت میدهند. علی الرغم انتظار، لوحه (تابلو) ها تقریبا نیمی به زبان پشتو نیمی به فارسی اند، ترکاری های گوناگونی دارد و زراعتش انکشاف یافته به نظرمیرسد. ازین جهت هم بسیارشبیه مزاراست.
پول رایج کلدار(روپیه) پاکستانی است و اگرنداشته باشی و بجایش بخواهی افغانی بدهی، باید معادل آن را بپردازی که تقریبا دوبرابرارزش دارد. من کلدارنداشتم و بسیارضررکردم. دفعه بعد، کلدارتهیه خواهم کرد.
هفت هشت رادیوی محلی دارد. من همه شان را گوش کردم. فقط یکی شان به نام (رادیونوا) را فارسی یافتم که برنامه ای بسیارزیبا درباره مفاهیم متداول دربین عرفا داشت. چند تلویزیون محلی نیزدارد که به زبان پشتو برنامه می کنند. آوازنغمه را درهرگوشه و کنارشهرمیشود شنید.
یکی دوساعت دردفتریکی ازهمکاران همسرم ماندیم و با مهمان نوازی گرم آنان روبروشدیم. موترو دریورشان را دراختیارما گذاشتند وبه تمام جاهایی که میخواستیم رفتیم. دریورسخت شوق قصه داشت وازطرفی او فارسی نمی فهمید و من پشتو. کمی هم انگلیسی می فهمید. خلاصه معرکه ای بود گردش برآسمان.
دیدن یک هزاره درجلال آباد، زیاد عادی به نظرنمیرسد. بسیاربا نگاه ها بدرقه میشدیم و بعضاً عابران می ایستادند و تماشایمان میکردند.
برخلاف انتظارهم راه و هم شهرامنیت خوبی داشت. آموزشگاه ها ومکاتب خصوصی بسیارند و یک پارک تفریحی زیبا هم دیدیم.
بعد ازظهرقصد برگشت کردیم. تنها سوغاتی که دراین فصل توانستیم بخریم، نی شکربود. مقداری خریدیم و یک دانه هم به دست پسرم دادم. وقتی دردهان گذاشت، آنقدرخوشش آمد که دیگربیرون نکرد تا خوابش برد.
(یاشارخواب و نی شکر) این عکس را با موبایلم گرفتم.
بدلایل امنیتی نتوانسته بودم کمره ام را ببرم. کمره ام حرفه ای است و لنزش هم بزرگ. معرف خوبی برای من خبرنگارمیشود. بنا براین ازعکس معذورم.
فقط یاشاربود که ازهیچ حادثه احتمالی ای نترسیده بود.
۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه
قصه ما و پیرما
ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چون
روبه سوی خانه خمـــــــاردارد پیـــــــــــرما
درسفرهایم به نقاط مختلف هزارستان، به عکسهای متعددی ازآیت الله خامنه ای رهبرایران برخورده ام که زینت بخش منابر، خانه ها، دکانها و حتی موترهای بعضی ازمردم محل بوده اند و شاهد ارادت خاصی بوده ام که مریدان حضرت ایشان به نام مبارک حضرت مستطاب دارند. اما اخیراً گوشه هایی اززندگی خصوصی و دارایی های آیت الله خامنه ای درمقاله ای ازمحسن مخملباف فیلمسازمعروف ایرانی انعکاس یافته است.
برای من که واقعا تکان دهنده بودند. گیریم که نیمی ازآنچه نوشته شده، دروغ است و قدری هم غلو شده است. اما ازقدیم گفته اند که: "تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها". اگرفیصدی بسیاری کمی ازمعلومات داده شده راست باشد، کلاه اسلام با اینگونه دولت داری پس معرکه است...
اما نمیدانم آن عده ازبامیانی هایی که عکس های خامنه ای را روی قالین های نفیس بافته و زینت دیوارهای خود کرده اند، ازخواندن این گزارش چه حالی پیدا میکنند؟
آیا بازهم حاضرند برای سلامتی و طول عمرآیت الله، بعد ازهرنماز و هرمجلس، سه مرتبه صلوات بگویند و فریاد بزنند که: "خدایا، خدایا، ازعمرما بکاه و برعمررهبرافزا".
کسی نیست ازاینها بپرسد که ای عزیزدل انگیزکه یک ماه معاشت را داده ای و این قالین عکس حاج آقا را خریده ای، هیچ میدانی که حضرت حضرت آیت الله درحدود صد اسب دارد که قیمت یکی ازآنها هفت میلیون دالراست؟
تویی که نتوانسته ای درپنجاه سال عمرت یک باربه زیارت امام هشتم ات به مشهد بروی، حضرت حاج آقا صد روزسال را درسفراست و میانگین مخارج یک روزسفرش درحدود پنجاه میلیون تومان (معادل دوونیم میلیون افغانی) است؟ وهرجا میرود، اسبش را با طیاره (೧೩೦) انتقال میدهند.
تودرخرابه ای بنام خانه قسمی زندگی میکنی که قیمت تشناب خانه حاج آقا میتواند هزارتای آنرا آباد کند، اما قیمت آسانسور(زینه برقی) زیرزمین خانه جناب پنچ میلیون دالراست.
تویی که تمام سرمایه ات ازدوهزاردالرتجاوزنمیکند، به حاج آقایی اقتدا میکنی که سی میلیارد دالرسرمایه دارد.
شاید باورنکنی وازاین سطورسخت برآشفته باشی، اما یک باراین گزارش را به طورکامل بخوان و بعد قضاوت کن
.
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
ضحاک درسکوت
ضحاک درسکوت عنوان گزارشی است که ازشهرضحاک بامیان تهیه کرده بودم و اخیراً درویب سایت جمهوری سکوت نشرگردیده است.
خوشحال میشوم ازبوته نقدتان بگذرد.
اشتراک در:
پستها (Atom)