این روزها سخت مصروف کاریم. همه مان. سه هالندی، چهاردختر، چهارپسر. همه وهمه مصروف برنامه سازی و مصاحبه و ویرایش (ادیت) وغیره ایم. صبح ساعت هشت، صبحانه دور هم، با خنده و مزاح و شادی صرف می کنی. بعد جلسه تقسیم کاروبعد هم هرکس به طرفی. تو، هیل دبراند، یائین و زهرا میمانید وخبرها و میهمانان رادیو و ثبت و ویرایش و.....
اینترنت MTN هم آنقدرآهسته و گران قیمت است که اعصابی برایت نمی گذارد. بعد هم زنگ زدن به بامیان وکابل شروع می شود. ازاین بپرس و ازآن که امروزچه اتفاقی افتاد؟ کی مرد؟ کی آمد؟ وچند نفرکشته شد؟ و.....
بعد هم همه را ترجمه کن به انگلیسی و انگلیسی هایش را به دری. ساعت دو شده است و توهنوز نان چاشت را هم نخورده ای. اما می چسبد. کیف دارد.
ساعت دو نان را درحالی میخوری که یک دستت به کمپیوتراست وازاین ویب سایت به آن ویب سایت می پری ودست دیگرت درکاسه. وفقط همان لحظه است که ازکند بودن اینترنت ات خوشحال می شوی (چون میتوانی چند قاشق بیشتربخوری)
خبرها را آماده میکنی و زهرا برای ثبت به اتاق دیگری میرود. حالا سرت کمی خلوت ترشده است و میتوانی زنگی به دوستان و خانواده ات بزنی که هرپنج دقیقه یکی ازبچه ها می آید و درمورد کارش مشورت ات را میخواهد ویا درترجمه مشکل پیدا کرده و کمک میخواهد.
از دفتربیرون میزنی و منظره ای شبیه به بهشت را می بینی، اما وقتی عکاسی را دوست داشته باشی و بعد ازاینکه سه چهارسال همیشه کمره ات درگردنت بوده، تازه بی کمره شده باشی، نه تنها لذت نمی بری که حسرت داشتن یک کمره خوب را هم می خوری.
وقتی به خریدنش فکرمیکنی، نتیجه میگیری که بهتراست فعلا فراموشش کنی و به قرضهایت برسی وتا حد اقل دوسال قیدش را بزنی.
بعد هم زمان پخش برنامه ها میرسد و قلم و کاغذ دردست، سراپا گوش می شوی و سعی میکنی که برنامه ها را نقد کنی. باید محتاط هم باشی و خیلی نرم صحبت کنی که بچه ها ازتو نرنجند وبعد بیایی و هزاردلیل هم برای نقدت ارائه کنی که طرف قانع شود.
چشم بازمیکنی، می بینی هوا تاریک شده و غذای شب میرسد. غذا را میخوری و بعد دوباره جلسه تقسیم کار شبانگاهی (به قول بی بی سی).
یکی دو گیلاس چای میخوری وچند دقیقه داریوش گوش میدهی و بعد درحویلی جلسه هیئت مدیره برسرمسائل مثلاً مهم امروز وفردا.
بعد هم ساعت یازده است و میتوانی با دیدن یک فوتبال خوب، همه چیز را فراموش کنی (البته اگرفوتبال خوبی باشد). فوتبال تمام شده و می بینی که ساعت یک و نیم است. جنراتور را خاموش میکنی و به بسترمیروی.
سرت را که گذاشتی، خوابت می برد و هنوزخواب آلودی که صدای بچه ها بیدارت میکند. یکی دو دفعه سرت را زیربالش میکنی، اما فایده ای ندارد. "باستین" آمده و می گوید: مهدی، سوب با خایر.....
این را نوشتم، وقتی تمام شد، خواندم، شک کردم که این را خودم نوشته ام یا دخترورسی !
۱۳۸۹ تیر ۱, سهشنبه
اینجا رادیوپیک بامیان است، صدای ما را ازیکه ولنگ...
اینجا رادیو پیک بامیان است. صدای ما را ازمرکزیکه ولنگ می شنوید.
این اولین جمله ای بود که ازرادیوی سیارما پخش شد و اشکم را درآورد. بلاخره بعد ازبیشترازیک سال زحمت و ارتباط و ایمل پرانک، بلاخره رادیوی ما فعال شده بود و ما دریکه اولنگ بودیم و برای مردم خود برنامه رادیویی پخش میکردیم.
هیل دی براند، همکارهالندی ما که دراولین ساعات پخش آزمایشی ما به بازاررفته بود تا واکنش مردم را ببیند، با خوشحالی می گفت: "من عده ای ازمردم (عمدتاً جوانان) را دیدم که درمقابل یک دوکان جمع شده اند و صدای رادیورا بلند کرده اند. کنجکاوشدم و جلوتررفتم. دیدم درداخل دوکان، دوسه نفرشان می رقصند وبقیه دست میزنند. (یکک یاری دروم ازشیخ علی یه ...)
دوروزاست که برنامه هایمان را پخش میکنیم. مردم خیلی خوشحالند و راضی. اما شاکی که چرا می روید. بمانید برای همیشه.
تا روزجمعه هستیم و بعد میرویم بامیان. بعد برای پنجاب آمادگی می گیریم.
میخواستم زیاد بنویسم، اما اینترنت تلفنی MTN، با بلاگ اسپات میانه خوبی ندارد و بازنمی کند.
امروز قسمش را فراموش کرده و بازکرده است. بازهم می نویسم.
۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه
دیری است که ... وسرازیکاولنگ درآوردم
دیری است که ننوشته ام، اگربگویم وقتش را نداشتم، هم صدق میکند. اگربگویم دسترسی به اینترنت نداشته ام، هم صدق می کند و خیلی بهانه های دیگر.
به هرحال خلاصه ماجرا اینکه مدتی همسرم بتول به جرگه صلح دعوت شده بود و من وقتی برای اینترنت نداشتم، بعد هم استعفا ازوظیفه قبلی و آغازکاردرشغل جدید شد و آنقدرمصروف شدم که دیگرجمعه ها هم کارمیکردم.
یک سلسله مشکلات مالی هم برایم بوجود آمد که فشارش کمترازفشارقبرنبود.
خلاصه اینکه نه ماه پیش که به هالند رفته بودم، توانستیم با هالندی ها برسریک پروژه رادیوی سیاردربامیان به توافق برسیم واین بود که بلاخره بعد ازنه ماه، این پروژه به بامیان شرف نزول فرمودند و ما مصروف آن شدیم. جزئیات طرح را اینجا بخوانید.
یک دستگاه فرستنده برروی موترلاری سوئیسی ساخت پنجاه سال قبل مربوط دانشگاه بامیان نصب شده و به ولسوالیهای بامیان میرود و برنامه تهیه کرده و بعد نشرمیکند. این خلاصه ماجراست. اما تفصیل آن را سعی میکنم درآینده ای نزدیک بنویسم.
حالا برای چهارده روز دریکاولنگ هستیم و کاررا دراینجا آغازکرده ایم. البته لازم به ذکرنمی دانم که مقامات ولسوالی یکاولنگ درابتدا با ما چه برخوردی کردند و مارا درمهمانخانه مان زندانی کردند وبعد با تلفن والی حبیبه سرابی ما اززندان آزاد شدیم، اما استقبال مردم ظاهرا خوب بوده وهمه اولین سوال شان این است که "چرا فقط چهارده روز؟"
امسال سال عجیبی است. اگرمثل ظاهرنظری بنویسیم که ترپای بودیم، امری تازه نیست. چون امسال ما کلا ازابتدا تا بحال ترپای بوده ایم، یکاولنگ همچنان بارانی، ابری و سرد است. آنقدرکه باید همیشه کت پوشید. راه ها هم سیل زده و خراب.
بازار بی رونق ترازسالهای قبل (شاید من اینگونه می بینم).
باری برای نه روز دردایکندی بودم. سفرنامه ای نظیرسفرنامه های ابوفلانی می نوشتم. به نظرم بی خود جلوه میکرد، اما بعد ها ازدوستان زیادی شنیدم که برایشان بسیارجالب بوده. براین شدم که سفرنامه هایی ازاین جنس را این بارازیکاولنگ بنویسم.
جایی که زمانی شاهد مقاومت مقدس مردم ما بود. البته یک چیزم کم است و هرقدم آزارم میدهد. این بارکمره ندارم. نبودش را درسفر بیشترحس میکنم. آنهم دریکاولنگ.
ما یک گروه یازده نفره هستیم. شش نفردانشجوی کارآموز(سه دختروسه پسر)، دونفرکارمند افغانستانی (من وهمکارم) و سه نفرهالندی که البته یکی شان هنوزبه تیم ملحق نشده است.
فعلا درمهمانخانه دفترشهداء برروی تپیه ای مشرف به بازارنیک هستیم. جای بسیاردلکشی است. ازشرشرآب چشمه گرفته تا بوی شکوفه های سیب، همه را داریم. اما کمی سرمان شلوغ ترازآن است که بتوانیم زیاد ازاین بهشت لذت ببریم.
یکی ازهمکارانمان جوان بیست و یک ساله هالندی است که آنقدرشوخ طبع است که یک لحظه هم نمی گذارد خنده ازاین مهمانخانه فرارکند. همه بچه ها اورا دوست دارند. اگراونبود، بیشترپشت پسرم یاشار دیق میشدم.
امشب همین قدربس است. راستی این را هم بدانید که این نوشته ها ازطریق اینترنت شبکه مخابراتی ಮಟನ್ برای شما برصفحه ویب گذاشته میشود.
دوباره می بینمتان!
۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه
گزارش مظاهرات اخیربامیان
گزارشی ازمظاهرات اخیرکه درولایت بامیان راه اندازی شده است، تهیه کرده ام که درسایت جمهوری سکوت نشرشده است.
اگرچه تهیه ونشراین گزارش ازهفت خوان رستم گذشت، اما بلاخره نشرشد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه
ديروز برپدرم و امروزبرمن مبارک باد
دیروزروزجهانی کارگربود. این روز را به پدرم تبریک میگویم که عمری کارگری کرد. البته خودم هم مدت مدیدی کارگری کرده ام. دراین روزمن میتوانم به عده زیادی تبریکی بدهم. اطرافیانم همه کارگرند. ما هزاره ها همه کارگربوده ایم و هستیم، ویا اینکه لااقل چند نسلی را کارگربوده ایم ویا به کارگرتبدیل شده ایم.
اما امروز (روزجهانی آزادی رسانه ها) است. امروزرا برخودم و هم قطارانم تبریک میگویم. البته این بدان معنی نیست که تبریک امروزی، ازلذت تبریک دیروزی بکاهد. چون درآن هم خود را شریک میدانم. من مایل نیستم خطی میان من و نسل گذشته ام به و جود بیاید. شاید تفاوتی وجود داشته باشد، مثلاً پدرم بیل داشت و من کامره، اما این به هیچ وجه بدان معنی نیست که بین ما باید فاصله ای وجود داشته باشد.
درواقع هردوی مان (من وپدرم) یک کاررا میکنیم.
پدرم گل می کاشت تا ارباب دربین آن گشت و گذارنموده و لذت ببرد. من ازآن گل عکس میگیرم تا زیب دیوار خانه ارباب باشد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه
نامه ای به خواهرم
دوهفته پیش صدیقه خواهرم که چهارسال ازمن کوچکتربود، بعد ازسه چهارعملیات درشفاخانه ای درپاکستان درگذشت. فقط 29 سال داشت و یک پسرهشت ساله. قبراق ترین، بلند قامت ترین و پرشروشورترین خواهرم بود. وقتی مراسم فاتحه و شلوغی ها کمترشد، تازه نبودنش را بیشترحس کردم. نشستم ونامه ای به او نوشتم.
سلام. نه روزاست که صدایت را نشنیده ام. آخرین باری که صدایت را شنیدم، درشهرری درجنوب تهران بودم. ازپشت خط تلفن صدایت را می شنیدم. حالت بسیارخراب بود و ازدرد فریاد می کشیدی.
گفتم میخواهم با صدیقه صحبت کنم. گفت صدیقه حالش خوب نیست. با عصبانیت گفتم گوشی را بده به صدیقه. و بعد فریادهای تو که دیگر آنقدر بلند نبودند وگوش فلک را که هیچ، گوش مرا هم کرنمیکردند. صدایت هم گرفته بود ومعلوم بود ساعاتی هست که جیغ کشیده ای. سه چهارتا ضجه ات را که شنیدم، تاب نیاوردم و گوشی را گذاشتم.
نه روزاست که دیگربه لحظه ای فکرنمیکنم که لنگ لنگان ازپاکستان بیایی و بگویم "اوه، تو که هنوزنده ای؟! حتی پاکستانی ها هم نتانست جانته بگیرن؟!"
وتو به زحمت خودت را راست کنی و بگویی " مه تا تو ره ازخود پیش نکنم، ماندنی والایت نیستوم و بعد یک قهقهه"... ومثل همیشه دستان درشت و مردانه ات را پیش کنی ودست بدهی و بعد با دست دیگرت یک مشت سنگین به پشتم بزنی وبگویی "ای قواره، چرا ایقه دیردیرزنگ میزدی؟"
نه روزاست که دیگردرفکراین نیستم که وقتی را بیابم که فارغ ازدرد باشی و به فاطمه بگویم که زنگ بزند تا مادرم با توصحبت کند و کمی تشویشش کمترشود.
نه روزاست که دیگرازشنیدن اصطلاحات طبی ونفهمیدن آن عصبانی نمیشوم.
نه روزاست که دیگر.....
هنوزهم باورم نمیشود. بعضی وقتها که میخواهم ازپیرامون شلوغم فرارکنم، تلفن را برمیدارم و کد نمبر پاکستان وبعدازدایرکردن چند شماره، تازه یادم می آید که ....
اما چرا اینقدرزود؟ چرا اینقدرعجله؟
مگرقرارنبود مرا ازخود پیش کنی؟...
راستی! ازاینکه وقت خاک سپردنت نیامدم، ناراحت نشوی. میدانم. کارخوبی نکردم. باید می آمدم. اما من چگونه میتوانستم اندام بلند و مغرورت را افتاده ببینم؟
به من زنگ زدند که ما تا آمدنت جنازه را دفن نمیکنیم. گفتم نه، دفن کنید. من واقعا نمی توانستم تورا افتاده ببینم.
تصوراینکه تو به این زودی تسلیم بیماری شوی برایم غیرممکن است. مگرتو نبودی که (درزمان طالبان) مرا که مبتلا به وبا (کولرا) شده بودم، یک تنه ازروی تخت شفاخانه برداشتی وبیرونم بردی؟
برخاکت آمدم. چقدرساکت و آرامی. باورم نمیشود. چطورحوصله ات می آید دراین قنداق تنگ بمانی. یادم نمی آید بیش ازده دقیقه درجایی تاب آورده باشی و سرک نکشیده باشی وبعد سکوت را نشکسته باشی.
دیگرحرف هم نمیزنی که به لهجه ات گیربدهم (الا دخترکابله سیل کو) وبعد فرارکنم.
هائده هنوز میخواند " تو ای ساغرهستی، به کامم ننشستی ...."
اما تو دیگرگریه نمیکنی.
دیروزمیلاد ازترحم معلمش (که غیرحاضری شش روزه اش را نادیده گرفته بود)، درتعجب بود. اورا تنها گذاشتی، اما به اونگفتی که ترحم چه کس ها و چه ناکس ها که برتو برانگیخته نخواهد شد و چه تمسخرها که نخواهی شد. صغیرک.... بی مادر....
۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه
زندگی دربامیان را قهرمان کنید
وبلاگ زندگی دربامیان دربین تعداد زیادی ازوبلاگهای فارسی زبان، به مرحله یازده بهترین راه یافته است. این وبلاگ ازبامیان نوشته میشود و تنها وبلاگ افغانستانی است که توانسته به این مرحله برسد. اما برای قهرمان شدن که الحق شایستگی اش را دارد، به رای شما نیازمند است.
برای معلومات بیشتردرموردچگونگی رای دادن، به وبلاگ زندگی دربامیان رفته این وبلاگ بامیانی را جهانی کنید.
موفق باشید
۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سهشنبه
اطلاعیه
مدتی است دریک مسافرت به سر می برم و نمی توانم بطور مسلسل و منظم، وبلاگم را به روزکنم. وازتمامی دوستان معذرت میخواهم. قول میدهم به محض تمام شدن سفر، سفرنامه را به همراه کیف و کانش به استحضاربرسانم. انشاء الله
برایم دعا کنید.
موفق باشید.
۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
بامیان، من، بتول، واعجاز اینترنت دربی بی سی
چند ماه قبل، یک تیم ازطرف شبکه تلویزیونی فارسی بی بی سی به سرپرستی ناجیه غلامی برای تهیه گزارشی درباره تأثیراینترنت برزندگی افغانها به بامیان آمده بود.
ازطریق دوستان به نامهای ما (من وهمسرم بتول محمدی) به عنوان سوژه شان برخورد کرده بودند و به سراغ ما به بامیان آمدند. گزارششان را تهیه کردند و اخیراً نشرشده است.
میتوانید متن این گزارش را دراینجا و نسخه تصویری آن را دراین پیوند ببینید.
جای آن دارد که ازوبلاگ نویسان بامیان تشکرشود. چرا که با وجود نفوس بسیارکمی که دربامیان زندگی میکنند، بیشترین جمعیت وبلاگ نویس درکشور، ازاین ولایت است.
نویساباشند
۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه
تبلیغات به شیوه آخوندی
قصه تبلیغات قصه ای نواست. لااقل برای ما نواست و درقدیم ازآن خبری نبود. یا اگربود، اینگونه نبود. کسی مالی داشت، جارمیزد و هزارکمال وکرامات برایش می تراشید و میفروخت.
بطورمثال میگویند مردی خرتنبلی داشت وازدستش به ستوه بود. بلاخره خررا به بازاربرد تا بفروشد. به دلال سپرد و دلال هم تا آنجا که توانست ازخرتعریف و تمجید کرد. مرد صاحب خرگفت: حالا که خرم اینقدرخوب است، چرا خودم آنرا نخرم. قیمت خررا به دلال داد و آن را به خانه برد. (این هم زورتبلیغات باستان).
اما امروزه تبلیغات جایگاه ویژه ای برای خود بازکرده و ازاهمیت قابل ملاحظه ای برخوردار گشته است. یکی ازپولدارهای جهان غرب میگوید "اگرده دالرداری، نه دالرش را صرف تبلیغات و یک دالرش را سرمایه گذاری کن".
انواع و اقسام مختلف و عجیب و غریبی هم یافته اند. بعضی ازپیامهای بازرگانی آنقدرپیچیده و مغلق هستند که باید ساعتی فکرکنی و بعد بفهمی که طرف منظورش چه بوده.
البته درسالهای اخیر درکشورما، تبلیغات تبدیل به نمود عینی ضعف فرهنگی مان شده است. مثلاً: "ازهمه شیر، ملایی دار". این جمله درتبلیغ یک نوع قیماق= ملائی (خامه) پاکستانی صدها بارازتلویزیون های مختلف شنیده شد. کسی هم اعتراض نکرد.
یا این جمله: "این یک پیشکش واقعاً واقعاً دلچسب است". ترجمه کلمه به کلمه ازانگلیسی به دری.
اما ازهرنوعش که بگذریم، نوع آخوندی آن تازه تروشیرین تراست. گویا آخوند ها هم به این باور رسیده اند که بازارکساد دین را فقط به زورتبلیغات نوین مدل 2010 میتوان رونق داد.
آگهی زیر را دریکی ازگذرگاه های شلوغ و پررفت و آمد شهرچاریکاردیدم وافق های تازه ای از روشهای تبلیغی نوین (آنهم به سبک آخوندی) را درآن دیدم.
دلم نیامد که شما را نیزازدیدن آن مستفید نسازم.
برای بزرگ دیدن خطوط آگهی، آنرا پیاده (دانلود) کنید.
برای بزرگ دیدن خطوط آگهی، آنرا پیاده (دانلود) کنید. ۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
بامیان، قربانی جنگ
دیروزجمعه معاون قوماندان عمومی ناتو درافغانستان «جنرال سیرنیک پارکر» و « مارک سیدویل» نماینده ناتو دربخش ملکی به بامیان آمده بودند.
با والی و بعضی ریاست های دولتی و اعضای شورای ولایتی جلسه ای دو ساعته داشتند و بعد یک کنفرانس خبری برگزارشد.
والی جلسه را موفق خواند واظهارامیدواری کرد که موضوعات بحث شده، درآینده ای نزدیک درقالب پروژه های انکشافی ظهورکند. 
جنرال سیرنیک پارکر، مارک سیدویل، حبیبه سرابی و دگروال مارتین قوماندان پی آرتی بامیان
آقای مارک سیدویل ازحمایت های جدید ومشخص ناتودرقبال بامیان خبرداد و گفت که میخواهد درمورد بامیان به عنوان امن ترین ولایت افغانستان، حساب جداگانه و تازه ای بازشود که مجزا ازسرنوشت ولایاتی نظیرهلمند است. بامیان دنیایی متفاوت (امن)ازسایر افغانستان است و باید ازاین فضای امن، استفاده بهینه صورت گیرد.
اوازشرکت های بیمه ناتو میخواهد که تحقیقاتی مشخص درمورد بامیان را آغازکرده واین ولایت را اززون جنگی خارج نماید.
این امرمیتواند پای بسیاری ازمؤسسات امدادی را به بامیان بازکند.
من ازاین تصمیم خوشحال شدم.
۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه
افشاررا جاودانه کنیم
یاد آوری افشاربرایم درد آور است. آنقدرکه دیگردل و دماغ نوشتن را هم ازمن میگیرد. فقط گرییدم. من که حادثات زیادی ازاین قبیل را درمزار تجربه کردم، شاید بهترازسایرین بتوانم عمق این فاجعه را درک کنم.
اما افشارهمیشه افشارخواهد ماند وباید بماند. افشاربرشی کوتاه ازسرنوشت محتوم هزاره ها درخراب آبادی بنام افغانستان است. اما بیایید نگذاریم این روند به سرنوشت سیزیفی مان تبدیل شود. بیایید هوشیارباشیم و نگذاریم افشارهای دیگربرایمان رقم بخورد. دوست و دشمن خود را بشناسیم و بدانیم به کدام سو روان هستیم...
اشتراک در:
پستها (Atom)