۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

کنسرت موسیقی هزارگی

دیروزکنسرت موسیقی محلی هزارگی با شرکت استادان صفدرتوکلی (مهمان ویژه)، سید انورآزاد و علی دریاب درخانه فرهنگ افغانستان برگزارشد.
گزارش کامل این کنسرت را میتوانید درویب سایت جمهوری سکوت بخوانید.

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

آوارگی مدام

«کوچ غریب را به خاطربسپار/ ازغربتی به غربت دیگر/ تاریخ ما بی قراری بود/ نه باوری/ نه وطنی ... »
چه کوچها که نکردیم، چقدررفتن های بی بازگشت، درچه رفتن هایی که نگریستیم، چه بسیار چشمهایی که برسنگفرش کوچه ها ماندند تا فروبسته شدند. صفورا هامان قد کشیدند وگوش به زنگ مردند. چه نامه ها که نوشتیم وبه مقصد نرسیدند، وچقدرخاطره هامان درتاریخ گم شدند. تاریخ ما، تاریخ هجرت های بی بازگشت وگم شدن درغربت است. تاریخ را مسافریم. باورهامان نیزمسافرند. گاهی اینجا، گاهی آنجا، گاهی هم هیچ جا. هجرت، تقدیر سیزیفی نسلهامان، بی وطنی، شناسنامه اندیشه هامان. آوارگی مدام، سرنوشت مان.

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

افغانستان آینده، افغانستان بدون زن؟!

با دوستم آقای (م) که درتلاش است به خارج ازافغانستان پناهنده شود و تلاش دارد که مرا نیزراضی کند که به این مسئله فکرکنم، درتاکسی نشسته بودیم و درباره دوست ثالثی صحبت می کردیم. گفتم فلانی میخواهد ازدواج کند و زنی میخواهد که لیسانس داشته باشد، اما بیرون کارنکند و زن خانه باشد و.... که یکباره جوانی شیک پوش با نکتایی و دریشی که پهلوی ما نشسته بود وارد بحث شد که من ازشما سوالی دارم. (ازلهجه اش معلوم بود که پشتون است) آیا کارکردن زن دربیرون ازخانه، خوب است یا بد؟ گفتم خوب. چون ما به اندازه کافی نیازبه نیروی انسانی خصوصا نیروی متخصص را درکشورمان احساس می کنیم و زنان به عنوان نیمی ازپیکرجامعه باید به حرکت دربیایند و... پرسید تکلیف اسلام چه می شود؟ گفتم منظورتان را نمی فهمم. واضح تربگوئید. بعد شروع کرد که براساس حکم اسلام زنان باید درخانه بنشینند و با کارکردن شان زمینه اشاعه فساد درجامعه را فراهم نکنند. من همسایه ای دارم که زنش دربیرون کارمیکند وفلان کاره است و باعث می شود که دهها مرد دیگررا هم به کثافت بکشاند و ..... وقتی بحث ها داغ ترشد، دریورهم وارد میدان شد و گفت که خدا درقرآن گفته است که زن ناقص العقل است. خلاصه بحث ما کاملا یکطرفه بود و بنده خدا هیچ فرصت گپ زدن را به من نمی داد ویکسره خودش حرف میزد. درآخرگفتم این نظرشماست و لطفا نظروبرداشت خود را به نام حکم اسلامی معرفی نکنید. گفت: شما (شاید منظورش شما هزاره ها بود) همه تان مقلد کافرشده اید ...
وخوشبختانه به مقصد رسیدیم و ازموترپائین شدیم. دوستم آقای (م) گفت: این جوان، خود انگیزه ای برای فرارازاین مملکت است. اینها آینده این مملکت را میخواهند بسازند. آیا تو میتوانی به آینده ای که بدست جوانان اینچنینی رقم میخورد، امیدوارباشی؟ هیچ جوابی نداشتم.

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

انتخاب کنید، صفورا ایلخانی یا فاطمه کاظمیان؟

نتایج قسمی انتخابات نشان میدهد که ازبین کاندیدان زن درولایت بامیان، دونفرشان رقابت جدی تری دارند. فاطمه کاظمیان وصفورا ایلخانی.
فاطمه کاظمیان هفت سال رئیس امورزنان بوده و صفورا ایلخانی پنج سال وکیل مردم درپارلمان. کاظمیان دو فرزند دارد و صفورا به تازگی مزه مادرشدن را چشیده است.
صفورا فارغ التحصیل زراعت است و فاطمه کاظمیان تحصیلات عالی ندارد.
فاطمه کاظمیان کاندید حزب وحدت خلیلی است و صفورا کاندید حزب انسجام.
صفورا همچنین مسلط به زبان انگلیسی هم هست.
حالا شما بگوئید. دعا میکنید که کدامشان برنده شود؟ فاطمه کاظمیان یا صفورا ایلخانی؟
درصفحه نظرات بنویسید.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

ابتکاری خوب ازرادیوی محلی بامیان

رادیوی محلی بامیان که توسط مؤسسه اینترنیوزآمریکا حمایت می شود و به گفته آقای ظاهرنظری یک رادیوی غیرفعال (ಪಸಿವೆ) است، ابتکارخوبی را برای تحت پوشش قراردادن انتخابات روی دست گرفته بود. یک روزقبل، به همت جمعی ازدوستان طرفدارژورنالیزم، خبرنگاران گردهم آورده شدند و هماهنگی ایجاد گردید که هرکدام به محلی رفته و ضمن تهیه گزارش برای خود، تلفنی وضعیت انتخابات را بصورت زنده ومستقیم به استدیوی رادیوی بامیان گزارش کنند. بنا براین، یک بامیانی می توانست بصورت آنی ازوضعیت انتخابات درمناطق مختلف این ولایت باخبرشود. این ابتکارقابل تقدیراست و ثوابش به روح آنانی (چه مرده و چه زنده) که باعث این هماهنگی شدند. همچنین تعدادی ازخبرنگاران به ولسوالیها رفته و ازآنجا گزارش دادند. فرهنگ نظارت برانتخابات توسط رسانه ها هم تقویت شد. یکی کارنیک دیگرهم شد که ایمل آدرسی مشترک تشکیل شد و رمزعبورآن دراختیارتمام خبرنگاران قرارگرفت وقرارشد همه گزارشهای خود را درآنجا با هم شریک کنند. که البته واضح است که بعضی ها اصلا شریک نکردند. خصوصا آنانی که همیشه ادعای گزارشدهی زنده (یا به قول خودشان لایف) را داشتند. بجزازولسوالی پنجاب که هیچ خبرنگاری حاضرنشد به آنجا برود و یا امکان رفتن مقدورنبود، بقیه ولسوالیها کلاً پوشش داده شد. من هم زنگ زدم و ازمرکزرأی دهی لاله خیل گزارش دادم.

انتخابات دربامیان

انتخابات دربامیان هم برگزارشد. با فرازونشیب ها و کم و کاستی های فراوان. برخلاف روزهای دیگرهفته، روزانتخابات، آفتابی بود و هوای مطبوعی داشت. ازصبح زود مردم ازراه های دورونزدیک با موترهای شخصی و بعضاً با موترهای کاندیدان و بعضی ها هم با پای پیاده به طرف مراکزرأی دهی به راه افتاده بودند.
خوبی دیگراین بود که کاندیدها به طمع جمع آوری آراء مردم، اغلب برای زنان موترکرایه کرده می کردند و مردم پیاده نبودند.
روند خیلی کند بود هجوم مردم هم بسیارونظم به اندازه انتخابات قبلی نبود و درنتیجه حضورتعداد زیادی ازمردم درمحل های رأی دهی، حضورپرشورمردم قلمداد شده بود.
پولیس ترافیک بامیان هم به کمیسیون نه چندان مستقل انتخابات کمک کرد و عکسهای کاندیدان را ازروی موترهایی که آنان برای انتقال مردم به کرایه گرفته بودند، کند.
خیلی ازخانمهایی که مجبوربودند ساعتها منتظرنوبت رأی دهی بنشینند، بدون دادن رأی برگشتند. سه چهارنفری هم راهی شفاخانه شد.
بازارعکس گرفتن ازتخلفات انتخاباتی توسط کاندیدان هم بسیارداغ بود. من کاندید محترمه ای را دیدم که ازموترهایی که عکس کاندیدی را داشتند و درفاصله کمترازسی متری محل رأی دهی توقف کرده بودند، عکس می گرفت.
تلفن های کاندیدان هم بسیارمصروف بودند. ازهرطرف زنگی و بعد با همان طمطراق مخصوص کاندیدان که همواره با کلمات و عباراتی نظیر (مردم خودشان شعوردارند، مردم خدمتگذاررا می شناسند، مردم احمق نیستند، مردم با آدمهای خوب همکاری می کنند، مردم قدرت تشخیص دارند، جای نگرانی نیست انشاالله، نگران نباشید، حل می شود، مسؤلین خودشان درتقلب دست دارند، وتقلبها بسیاروسیع است و .... ) همراه بود.
ساعت ازیازده صبح گذشته بود که کم کم کاندیدان به هرطرف زنگ می زدند وشکایت می کردند که درفلان محل رأی دهی، کمیسیون غرض ورزی کرده و کاغذ رأی دهی کم فرستاده است و مردم نمی توانند رأی بدهند. درنتیجه من که اکثرطرفدارانم درآنجاست، ضرر می کنم. با گذشت زمان، این خبرازساحات مختلف دیگرنیزبه گوش رسید. وهرچه به پایان روزنزدیکتر می شدیم، این آوازه بیشترشنیده می شد.
من نگران شدم که مبادا کاغذ رأی دهی تمام شود و نتوانم رأی بدهم. بعد ازظهربه همراه خانم و خواهرم عازم محل رأی دهی شدیم و مجبورشدیم ازدومرکزرأی دهی گذشته و درمرکزسوم (لاله خیل) کاغذرأی دهی پیدا کنیم و رأی بدهیم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

من و قدس...

قدس! چقدربرای من قدسی و بزرگ! چقدرمقدس و با عظمت! چقدرنزدیکی و چقدردور.... آنقدربه سویت می دوم که درهمدردی ات می میرم، اما تو آنقدردوری که حتی ککت هم نمی گزد من به ترکستان میروم یا سرنوشت تو جدا رقم خورده است؟ من مردم اما لطفی بکن و کارت پستالی به آدرس گورستان برای من بفرست مواظب باش، آنهایی که به خاطرعشق من به تو، همیشه نفرین ام می کردند، تو را نبینند.... ازهمان کارت پستالهایی که رقاصان شوخ چشم عرب، درکاباره های اورشلیم می فروشند. ولی مواظب باش می آلود نشوند. چون من روزه بودم. ای قدس...
اینجا را هم بخوانید.

کربلا و انتخابات

مطلبی تحت عنوان (کربلا وانتخابات) نوشته ام که درسایت جمهوری سکوت به نشررسیده است. خوشحال می شوم ازبوته نقدتان بگذرد.

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

قصه بی پولی من درکابل

دیروزوقتی آماده می شدم که به کابل بیایم، طبق معمول پیراهن و تنبان پوشیدم و کمی (یکهزارافغانی) پول برداشتم و راهی شدم. برنامه ام این بود که به وقتی به کابل رسیدم، ازحساب بانکی ام پول می کشم. به محض رسیدن، کرایه موتروبعضی مخارج دیگر، وبانک هم که شلوغ بود و بعد هم رفتم به اینترنت کلب که سری به وبلاگها و ایملها بزنم. وبلاگم را بروز کردم. وقتی تمام شد، پیش متصدی اینترنت کلب رفتم و گفتم چند شد؟ گفت: پنجاه افغانی. دست درجیب شدم و بعد ازتلاشی تمام جیب ها، موفق شدم فقط سی و پنج افغانی پیدا کنم. گفتم پانزده روپه کم است. چطومیشه؟ صباروم صحیح است؟ بنده خدا نگاهی به سرتاپای من انداخت. پیراهن تنبان (لباسی که این روزها کمترآدمهای درست و حسابی می پوشند)، سرو رویی خاک آلود، موهایی نامرتب، ریشی رسیده وخلاصه تیپی کاملا قناس. ازنگاهش فهمیدم که طرف مطمئن شده که پانزده افغانی رفت. گفت: خیراس، اشکالی نداره، وبعد سری تکان داد و آهی کشید که شاید پانزده کیلو حسرت بارداشت. با خجالت تمام ازکافی نت برآمدم و به طرف پل سرخ راه افتادم. مینی بوسی کنارم بریک کرد و صدا کرد: پل سرخ پل سرخ. به طرف کلینرنگاه کردم و دردلم گفتم: اگه میفامیدی که امیالی مه یک روپه هم ده جیب نداروم، چی خواد میکدی؟ درراه ظاهرنظری زنگ زد و برایش ماجرا را گفتم. درهمین هنگام، یک پسربچه نوجوان، یک خانم برقع پوش و یک دخترهفت هشت ساله آمدند وگفتند که ما ازپاکستان مهاجرشده ایم و پول نداریم و نان خوردن و .... طبق معمول، یکراست رفتم چشم سوم. همه بودند. علی امید، نجیب فرزاد، فرزانه زیبا کلام (که امروزاسمش را آلما گذاشتیم)، مهدی و بصیرسیرت. برایشان تعریف کردم. خیلی خندیدند.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

روزجهانی وبلاگ نویسی

دیروزدوست خوبم یونس انتظارزنگ زد و گفت که خانه فرهنگ افغانستان روزجهانی وبلاگ نویسی را برای اولین باردرافغانستان دریک جمع صمیمانه وبلاگی جشن می گیرد. قراراست وبلاگ نویسانی جمع شوند و روزجهانی وبلاگ را به صرف افطاری جشن بگیرند. ظاهراً قراراست این قلم بدستان فضای مجازی جمع شوند و ازتجربیات وبلاگ نویسی خود بگویند و بهترین وبلاگهایی که خوانده اندرا معرفی کنند. ازمن و خانمم بتول محمدی دعوت کردند. با توجه به اینکه پسرم یاشارکمی مریض است و بتول هم رخصتی هایش را برای روزهای عید فطر می گذارد، من تنها راهی کابل شدم. اما یک سوال درکابل برایم پیدا شد. چرا ظاهرنظری که مقام بهترین وبلاگ نویس فارسی زبان جهان که ازطرف رادیو صدای آلمان برگزارشده بود را ازآن خود کرده بود، دعوت نشده بود. به معصومه ابراهیمی (دخترورسی) که ازبرگزارکنندگان است، زنگ زدم و پرسیدم. گفت که قبلا دعوتش کرده ولی نسبت مصروفیت، نتوانسته به کابل بیاید. این اولین حضورمن درجمع تقریبا بزرگ وبلاگ نویسان است وامیدوارم بتوانم ازتبادل تجربه خوب استفاده کنم. وبلاگ نویسان قدری را خواهم دیدم.

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

تاریخ درتاکسی

بعضی وقتها آدم برای رسیدن به واقعیت های تاریخی، نیازی به خواندن کتابهای قطورتاریخی ندارد. ( جدای ازاینکه من شخصاً به تاریخ متن « text » اهمیتی نمی دهم). درروزمرگی هایمان، همه جا رد پای تاریخ را میتوان دید. این امردرافغانستان بیشترمصداق پیدا میکند. یا میتوان گفت: "تاریخ درافغانستان قابل لمس ترازهرجای دیگری است". امروزدرتاکسی های کوته سنگی نشستم، بعد ازمن یک نفردیگرهم آمد و پهلویم نشست. پیرمردی حدود 65 ساله، هزاره و بدون کلاه سفید و ریش بلند. سلام دادم. با ارتعاشی که درصدایش بود جواب داد، اما نگاه نکرد. بعد ازاو، یک آقای حدود 50 ساله، اما خوش تیپ و دبل بروت و کمی هم مثلاً با کلاس پهلوی او نشست. طبق معمول تمام مسافرین تاکسی ها، زبان به شکوه ازگرمی هوا گشود و بعد هم گلایه ازشلوغی کابل و خلاصه فضل فروشی های فراوان درباب بی فرهنگی مردم این زمانه کرد. چند دقیقه ای که ازفرمایشات حضرت شان گذشت، قصه بدانجارسید که فهمیدیم جناب شان دروزارت معارف کارمیکند و درسال 1352 ازدانشکده ادبیات دانشگاه کابل فارغ شده است و دهها سال سابقه کاردارد و درپست های بلند بسیاری کارکرده است. پیرمرد هزاره پرسید: رئیس بخش تان کی است؟ گفت فلانی. گفت: می شناسمش. مرد دبل بروت ازپیرمرد پرسید: "شما چطوراورا می شناسید؟ پیرمرد جواب داد "اوشاگردم بود". مرد دبل بروت گفت: "درکجا"؟ گفت دردانشگاه کابل. من درسال 1342 ازدانشکده ادبیات انگلیسی دانشگاه کابل فارغ شدم. وبعد ادامه داد... چقدردرد آوربود این قصه. او براساس قانون نانوشته تبعیض قومی، چهارمرتبه ازپستش مجبوربه استعفا و یک باردیگرهم مجبورشده بود زیردست شاگردش برای سالهای متمادی کارکند. حالا بعد ازاین همه سال، یک کارمند عادی دولت بود و بس. دومرد درکنارم نشسته بودند. یکی ده سال ازدیگری دیرتر فارغ شده بود، اما بینی بلند ترداشت وحالا برای خودش کسی بود، اما دومی مویی سفید، صدایی لرزان و چهره ای رنجیده داشت و یک کارمند عادی دولت بود. این تمام تاریخ جغرافیائی بنام افغانستان است. پیرمرد با حسرت ازآن روزی یاد کرد که وقتی وزیروقت آمده بوده و اورا (که یک هزاره بود) دیده بوده وناخود آگاه فریاد زده بوده که "ای چی میکنه ده اینجه؟" و سراز فردا عزلش کرده بود وخانه نشین شده بود. دلیلش را هم اینگونه نوشته بوده (این مردک، انگلیسی می فهمد. بنابراین جاسوس امریکاست). این را هم گفت که پارچه های امتحان او بارها بنام دخترعبدالحی حبیبی نمره 100 برده بود. پیرمرد ازخاطرات تدریس اش درپاکستان همراه با کرزی هم گفت. گفت که کرزی هم مدتی با او هم قطار( و حتی پائین تر) ازاو بوده. اما او حالا شخص اول این جغرافیاست و این، یک ازهزاران. مرورتاریخ درده دقیقه برای من اتفاق افتاد. مدتی درفکربودم. بعد ازپیاده شدن ازموتر، موسیقی ای که ازبین شلوغی کوته سنگی شنیده میشد، توجهم را جلب کرد. عجب رقصی دارد این آهنگ جدید جام جهانی شکیرا (This Time for Africa)...

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

خداحافظ یکاولنگ

بلاخره کارما دریکاولنگ به پایان رسید و عازم بامیان شدیم. بین راه به بند امیررفتیم و نان چاشت را آنجا صرف کردیم. خارجی ها به یکاولنگ برگشتند، چون یک روزازبرنامه مانده بود باید آنها پخش می کردند که البته قبلا تهیه شده بود.

من بعد ازیازده روزپسرم را می دیدم. تا مرا دید، خندید، اما فرارکرد و به بغلم نیامد و تا دوساعت ازمن فرارمیکرد. بعد کم کم با هم کنارآمدیم.

رضا یمک هم دربامیان بود و باهم آمدیم.

صبح زود عازم کابل شدم. رضا یمک هم دربامیان بود و باهم آمدیم و فعلا درکابلم. فردا قراراست به خاطر امورات مربوط به رادیو به وزارت اطلاعات وفرهنگ بروم.

خبردیگری که دیروزبه محض ورودم مطلع شدم، مسئله صلح شورای ولایتی و والی بامیان با میانجی گری داکترسیما ثمربود که بسیارخوشحال کننده بود.

بتول دیده بود که خیمه شورای ولایتی جمع شده است. فردا هم والی به همین مناسبت یک میهمانی ترتیب داده است.

مثل همیشه اولین جایی که رفتم، دفترچشم سوم بود. رضا ساحل و استاد مسافر را هم دیدم. استاد مسافربا خوشحالی ازیکی ازعکسهایم یاد کرد که فروش خوبی داشته است. خوشحال شدم.

بتول زنگ زد که یاشارمریض شده است....