۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

آموزه های نو در عرصه اینترنت

اخیرا از طرف موسسه اینترنیوز برای اشتراک در یک کارگاه آموزشی به کابل دعوت شده بودم. علاوه بر من چند نفر از جلال آباد،هلمند،هرات و کابل هم حضور داشتند. این کارگاه بیشتر می خواست ببیند که وبلاگ نویسان افغانستانی در چه حال و هوایی هستند، چه دغدغه هایی دارند و چه می نویسند. یکی دو برنامه برای ادیت صدا و فیلم هم برای مان آموزش دادند اما جالب تر از همه نحوه اشتراک در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک،تویتر و بعضی شبکه های دیگر و همچنین سرویس های بلاگر و ووردپرس بود که خیلی به درد من خورد. تصمیم گرفتم وقتی همه آنها را خوب یاد گرفتم،به وبلاگ نویسان بامیانی هم یاد بدهم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

این روزها در کابلم

قابل توجه دوستان کابلی که می خواهند دعوتم کنند. من این روزها کابلم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

دستم شکسته است ...

مدتی است که کار رادیو (پیک بامیان) را آغاز کرده ایم و من تا خرخره مصروفم. بعدتر دستم شکست و بهانه برای ننوشتن تکمیل شد. این چند سطر را هم بتول برایم تایپ کرده است. آی ملت!آبمیوه یادتان نرود. من منتظرم!!!
این عکس را پسرم یاشار گرفته است که کمی از دستم هم معلوم است.

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

فحشی دوست داشتنی!

دیروز اسد و امیری به نمایشگاه آمده بودند و من نبودم. اسد یادداشتی را روی میزم گذاشته است. این یادداشت را برایتان اسکن کرده ام.
برای خواندن دقیق، یادداشت را دانلود کنید.
رو نویسی متن یادداشت.
دیروز یک بارتمامی عکس ها را دیدم، شب به خانه برگشتم. حس کردم. باید دقیق تر می دیدم. عکس، بیش ازهربیان دیگری لحظه ها را نشان می دهد!. با نگاهی هرچند گذرا به آثارباستانی، درمی یابیم که چگونه مردمان این سرزمین به سرعت هبوط کرده اند. ازافغانستان درخشان خبری نیست. فقط ویرانه ها تلنبار می شوند روی هم. خانه های ویران، انسان های ویران، ذهن های ویران. این همه ویرانی را تنها چشمان بینا و دانا می تواند ببیند. تنها نتیجه و شاید روشن پیامی که من دریافت کرده ام، نشان دادن خلاء هاست. خلاء و شکافی که اغلب آن را باور ندارند. مهدی لعین! من وعلی امیری آمدیم تا تو را ببینیم و گپ بزنیم، تو ملعون ازل و ابد نبودی. با تشکر اسد بودا

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

معذرت خواهی

من ازیکایک خوانندگان وبلاگم(اگرچه انتظارندارم با این بی نظمی های من، خواننده دائمی هم داشته باشم)، به خاطرتأخیربسیارطولانی دربه روزشدن این وبلاگ، معذرت میخواهم و امید بخشش دارم. اما علت ننوشتن را میتوان چنین توضیح داد. مدتی درغزنی بودم و روی یک پروژه عکس کارمیکردم. قسمیکه میدانید، غزنی بسیارنا امن است و به خاطرامنیت شخصی ام و افشا نشدن هویتم، نمی توانستم بنویسم. نداشتن اینترنت، برق، انگیزه و وقت، همه و همه بهانه هایی است که میتوانم بیاورم. اما امروزکه تصمیم گرفته ام بنویسم، نمیدانم که چه بنویسم. حادثات زیادی گذشت که باید می نوشتم وننوشتم. ضحاک هم شاید قارباشد. او همیشه ازسکوت من خوشش نمی آمد. باری می گفت: "شما جورنالیست نیستین، شما گورنالیست هستین. خبرها رانشرنمی کنین، بلکه گورمی کنین". به هرحال، همین قدرتوجیه برای تنبلی ام کافی به نظرمی رسد.

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

سه تناقض

میگویند آدم وقتی پیرمی شود، انگیزه اش برای نمایش دادن و آرتیست بازی کمترمی شود. خصوصاً درمقابل خانمها. (هاهاهاها سرپیری و معرکه گیری)

میگویند هیچ کسی نمی تواند دردولتی که تطبیق کننده حجاب باشد، بی حجابی کند.

ومیگویند دولت ایران اسلامی است، آنهم ازنوع ولایت فقیهی اش. و اسلام گفته (اکرم الضیف، ولوکانو کافرا) مهمان را گرامی دارید، ولو کافرباشد. (ولی نگفته حتی اگرافغانستانی باشد!)

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

شاهکار ترجمه

ترجمه متن و یا عبارتی اززبانی به زبانی دیگر، علاوه بردانش زبانشناسی هردوزبان، نیازمند پیش زمینه های دیگری نظیردانستن فرهنگ و ادبیات عامیانه مردمی هست که به این زبانها سخن می گویند. ترجمه خود یک فن وحرفه به حساب آمده و نیازمند مطالعه مسلکی و فراگیراست. اما درافغانستان کمترکسی است که ترجمه را به صورت مسلکی و اساسی فراگرفته باشد. معمولا درمجاورت با خارجی ها و یا درکلاسهای کوتاه مدت آموزش زبان انگلیسی انگلیسی را فرامی گیریم و بعد اولین کاری را که انتخاب می کنیم، ترجمه است و تمام قوت مان درترجمه کلمه به کلمه تبلورمی یابد. بسیاری ازمتن هایی را که ترجمه می کنیم، حتی خودمان معنی و مفهوم اش را نمی فهمیم وترجمه "فقط" کلمات، تمام هنرمان است و اینکه چقدرمخاطب مطلب را درک میکند، دیگرربطی به ما ندارد. نمونه مثال بارزاین نوع ترجمه را میتوان دریکی ازپرخرج ترین نشریات چاپی افغانستان (صدای آزادی آیساف) دید. من خود مدت دو سال دراین نشریه کارکردم. بعضی وقتها وقتی ترجمه فارسی گزارشهای خودم را می خواندم، دراینکه گزارش ازمن باشد، شک میکردم. بارها و بارها هم درسطوح مختلف شکایت کردم، اما جز اقداماتی کوتاه مدت واخراج یکی دو مترجم پیامد دیگری نداشت. یادم می آید گزارشی ازمغاره نشینان بامیان داشتم که قسمتی ازآن چنین ترجمه شده بود. "آیاحسن علی میتواند درسوراخ بودا به زندگی ادامه دهد؟" وهزاران مورد دیگرکه به وفوردرافغانستان دیده می شود. اما درمقایسه با افغانستان، ایران به مراتب نگاه مسلکی تری به فن ترجمه دارد. خصوصاً ترجمه متن و کتاب. اما جالب است نگاهی به عکس زیر که ازیک لوحه "تابلو"ی یک سرک ایرانی برداشته شده، بیاندازید. منطقه ای که اسمش "فاک" است، و “Fuck” ترجمه شده که به معنی گائیدن است. این دیگرآخرمهارت درترجمه است، آنهم مترجمان دولتی آخوندی که داکترها حق ندارند کلمه "پستان" را درصحبت هایشان به کاربرند.

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

تولد نامه

بعد ازحدود دوهفته دوری ازاینترنت، حریصانه با کلید ها بازی می کنی ومیخواهی ببینی که درجی میل و فیس بوکت چه ایمیل ها و پیامهایی داری؟ کیها به خاطرمطالب وبلاگت فحش ات داده اند؟ کی برایت ایمل فرستاده که فلان نفربه بامیان می آید، درزمینه تحقیق اش، گزارش اش، سفرش، تفریح اش و غیره همکاری کن.

چیزیکه هیچ گاه فکرش را نمیکنی واصلاً انتظارش را نداری این است که به محض بازشدن جی میل، هفت هشت ایمیل ازدوستان مختلف ازگوشه و کنار این کره خاکی داری که همه یک عنوان دارند. (مهدی جان، تولدت مبارک).

فیس بوک را بازمیکنی، بیشترازجی میل گلبارانت می کنند. مدتی دهانت بازمیماند و دربهتی شیرین میمانی، بعد گوشه چشمهایت سرد می شود و سنگینی قطرات اشک آزارت میدهد.

نگاهی به اطرافت می کنی و سعی میکنی اشکت را ازچشمهای تیزبین مشتریان اینترنت کلب پنهان کنی. بعد دوباره همان بهت شیرین و هزارسوال دیگر.

این همه پیام تبریک ازدوستانی فوق العاده گرفتار، دراین عصریخبندان عاطفه، عجیب نیست؟ بازهم دست مریزاد.

این نوع پیامها سال به سال بیشترمی شوند. البته فیس بوک (به قول اسد چهره نما) هم بی تأثیرنبوده. یاد آوری میکند که اهی فلانی، فردا تولد فلان عزیزاست، تبریک نامه یادت نرود....

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

ارزش زن کمترازخ ا ی ه چپ مرد

آدم وقتی به این دو ماده ازقانون جزای جمهوری اسلامی ایران برمی خورد، چند سوال درذهنش خلق می شود:
1- ارزش زن، کمترازخ ای ه چپ یک مرد است؟
2- خ ا ی ه چپ 66 شتروخ ا ی ه راست، 34 شتردیه دارد. کمال خ ا ی ه چپ درچیست؟
3- درجوامع انسانی (عمدتا جوامع اسلامی)، قسمت عظیمی ازموارد نقض حقوق، ناشی ازطغیان نیروی نهفته در خ ا ی ه مردان جوان می شود. چرا دراین حکم، خ ا ی ه کودکان نا بالغ (که هنوزفعال نشده اند) و پیرمردان (که تاریخ فعالیت شان گذشته)، همه وهمه یک بهاء دارند؟
دوست شوخ طبعی وقتی این را شنید، گفت: اگه ازاین به بعد، زنی دعوای مسلمانی و مساوات حقوق را کند، خواهم گفت که: "برو، قایدرخ ا ی ه چپم نیستی، دعوای برابری داری"
البته من معذرت میخواهم که عفت کلام را رعایت نکرده ام، اما گفتن واقعیت به این می ارزد که بعضی ازمرزها شکسته شود.
البته این حکم را دوستم علی کریمی پیدا کرده است.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

چگونه محمد زائی ها به قدرت رسیدند؟

می‌گویند اسکندر قبل از حمله به دیاری (بعضی ها ایران گفته اند) درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان وکودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند وباسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزارتو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...». این قصه افغانستان است. انگلیس ها دراین مملکت چنین کردند و محمد زائی ها را به قدرت رساندند و سه قرن است که اینچنین هست. خدا میداند تا کی چنین خواهد بود؟

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

سید گرائی و هزاره گرائی

دیشب مقاله ای ازاسد بودا را که درویب سایت جمهوری سکوت به نشررسیده است، خواندم که درمورد مسئله (سید و هزاره) بود. خیلی خوشم آمد. این روزها مسئله سید و هزاره به یک بحران تبدیل شده وبه نظرمن سودی برای هردوجانب ندارد. من شخصا مخالف دامن زدن به این مسئله هستم. من این مقاله را خواندم. خوشم آمد. دوستان را هم تشویق میکنم که بخوانند

اطلاعیه

دوهفته قبل همسرم بتول، درگیرودار کارهای مربوط به ویزایش ازسفارت ایران، تلفنش را گم کرد. سه روزبعد تلفن من هم گم شد. زنگ زدم. کسی گوشی را برداشت و گفت این تلفن ازمن است. حالا چون شما میگوئید که ازشماست، باشد، برایتان می آورم. من ساده لوح تا خواستم آدرس را بدهم، خندید و گفت: من خودم جایت را دیده ام، همانجا باش. من می آورم هاهاههاها. اما دزد با انصافی بود. چون فردایش به شرکت روشن رفتم و اطلاع دادم که سمکارتم گم شده و من خواهان احیاء آن می باشم. آنها وقتی سیمکارت جدید با همان شماره قبلی ام (0799409697) را دادند، دیدم کریدتم کاملا دست نخورده است و هیچ مصرف نشده است. باخود گفتم: (آفرین. دزد هم دزد دشت برچی. با انصاف و با مرام.) حالا بدین وسیله به اطلاع دوستان رسانیده می شود که تلفن های ما (من و بتول) هردو گم شده اند و ما هیچ شماره ای ازدوستان نداریم. اگرازشما احوال نگرفتیم، علت را بدانید و گلایه ای نداشته باشید. آنعده ازدوستان که دوست دارند ما احوالشان را بگیریم، میتوانند شماره تلفن خود را به آدرس اینجانبان روان نمایند. البته به لطف دوستم رضا ساحل فعلا دسترسی به یک سیت نوکیای 1100 دارم.