۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

یاد "بابه علی یار"



چند روز قبل یکاولنگ رفته بودم. نیطاق. پنج شش سالی می شود که نرفته بودم. آخرین بار، درنیطاق، به دیدار مرحوم حاجی علی یار رفته بودم. شب بود و داشت غذای شبش را می خورد. مثل همیشه، ساده ترین غذا و خودش آرام و متین.
کنارش نشستم و با او به خوردن و صحبت روی کاری که با ایشان داشتم، آغاز کردم. شنیده بودم که در سنگرهای مقاومت، همیشه بعد از سربازانش غذا می خورده و هیچ تفاوتی با آنها را نمی پذیرفته است.
اما دیروز، به محض ورود به نیطاق، یاد "بابه علی یار" وجودم را فرا گرفت. مردی که نامش، براندام طالبان رعشه می افگند، اما خودش هرگز بلند منزل نساخت و در دوبی سرمایه گذاری نکرد. سادگی اش ستودنی بود و شهامتش پرستیدنی.
آخرین بار که دیده بودمش، دربامیان بود. من بعد از دیگران وارد شدم و کنار دروازه نشستم. وقتی با همه احوالپرسی کرد، رو به من کرد و همین که مرا شناخت، گفت: "اوهو، مهرآئین، تو ده دان دروازه شیشته ای؟ بیا ده پالوی مه بیشی" و مرا پهلوی خود نشاند و بعد به شوخی گفت: "ای (این) مهرآئین، کم مره اذیت نکده که مه قدر ازو ره ندنوم" وبعد خندید. میدانستم که شوخی می کند و کوچک نوازی.

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

تجلیل از روزجهانی حقوق بشر وروز ملی قربانیان


امروز دهم دسمبر مصادف با 22 قوس، ازجانب کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان، دفترساحوی بامیان و دفترنمایندگی ملل متحد (یوناما)، محفل تجلیل از روزجهانی حقوق بشر و روز ملی قربانیان درسالن کنفرانس هوتل نوربند قلعه بامیان برگزار گردید.

حبیبه سرابی والی بامیان درسخنرانی خود دراین محفل گفت: "جنگ فعلی افغانستان جنگ تحمیلی بالای ماست. دولت افغانستان هیچگاهی آغازگر جنگ نبوده ونیست. بلکه همواره دست دوستی و مصالحه به طرف دشمنان مسلح دراز کرده است".

وی افزود: "مردم، قربانی اصلی این جنگ اند، آنها خسته شده اند ودیگرجنگ را نمی خواهند. پس بیایید به خواست مردم گوش فرا دهیم".

عزیزالله شفق رئیس شورای ولایتی اعمال غیرانسانی طالبان و افراد القاعده درافغانستان را شدیداً محکوم کرد و ازآنان خواست تا دیگرمردم بی گناه افغانستان را قربانی جهالت شان نکنند.

سپس عبدالاحد فرزام، رئیس دفترساحوی بامیان کمیسیون مستقل حقوق بشرازپیوستن افغانستان درده سال گذشته به شش سند بین المللی که تأمین کننده حقوق بشری شهروندان است را به فال نیک گرفت و ازاینکه ضمانت های قانونی برای تأمین حقوق بشرایجاد شده است، ابراز خرسندی کرد. وی همچنین تأکید کرد که تنها پیوستن به این معاهدات کافی نیست. بلکه باید ضمانت های اجرائی این قوانین و معاهدات نیز سپرده شود.

فرزام پیش شرطهای مذاکره با طالبان را نیزبرشمرد. رعایت حقوق بشر، قانون اساسی و پذیرفتن پروسه عدالت انتقالی، شفافیت پروسه مصالحه، درنظرگرفتن حقوق قربانیان و مشارکت زنان وقربانیان جنگ درپروسه صلح ازجمله مواردی بود که مطرح شد.
 
رئیس دفترساحوی بامیان کمیسیون مستقل حقوق بشر ازتطبیق برنامه عدالت انتقالی، تأمین حاکمیت قانون، مبارزه جدی با فساد اداری و مجازات مجرمان، تأمین امنیت و عملی شدن تعهدات جامعه بین المللی درراستای تأمین حقوق بشردرافغانستان، به عنوان گامهایی یاد کرد که زمینه ساز تأمین حقوق بشری شهروندان می شود.

سپس خانم گورتی اومالا مسؤل بخش حقوق بشردفتریوناما هم ازموارد نقض حقوق بشر درافغانستان و بعضی ازکشورهای دیگرنام برد و مردم وقربانیان(بازماندگان قربانیان) را به مبارزه دوامدار برای رسیدن به حقوق پایمال شده شان دعوت کرد. وی گفت: "هیچ دولتی نمی تواند/حق ندارد که حقوق قربانیان را مطالبه کند و درمورد آن تصمیم بگیرد". وی گفت: "شعار امسال My Voice Comes (صدای من باید شنیده شود) است. یعنی قربانیان باید درتصمیم گیری های سطح جامعه سهیم باشند".

محمد صادق علی یار، نماینده کمیته قربانیان جنگ نیز بر آغاز و پیشبرد مبارزه حق خواهی توسط خود وبازماندگان قربانیان تأکید کرد و گفت: "انداختن گناه وضعیت موجود به گردن عوامل خارجی، فرار ازرنج مطالعه دقیق ازخود و نداشتن شهامت قبول پیامد های عملکرد خودمان است. بیائید نقطه پایانی بر دیدگاه های گذشته مان بیاندازیم".

وی همچنین علاوه کرد: " امروز درافغانستان، بسیاری ازمتهمین به جنایات جنگی، مجری قانون اند. حاکمیت قانون به عنوان یکی از گامهای مهم تأمین حقوق بشری افراد، زمانی بدست می آید که ضمانت های اجرائی قانون فراهم شود وتعهد اجرای قانون درنزد مجریان آن پرورده شود".

فاطمه که پدرش را درقتل عام طالبان ازدست داده است  ودرمراسم شرکت داشت گفت: "درمدت ده سال گذشته، حرفهای زیاد زده شده، تعهدات زیادی سپرده شده، قوانین زیادی هم تصویب شده است. اما عملا هیچ کاری درراستای احقاق حقوق قربانیان صورت نگرفته است. بسیاری از ناقضین حقوق بشر و جنایت کاران جنگی درچوکات همین دولتی که تعهدهای رنگارنگ می سپارد، برسرقدرت اند. اما تابحال هیچکدامشان محاکمه نشده اند. مسلماً این امکان وجود ندارد که پدرم دوباره زنده شود، اما بلاخره باید قاتلین پدرم به محاکمه کشانده شود. شاید این کار باعث التیام دردی شود که سالهاست در دل دارم".


وی درحالیکه اشک درچشمانش حلقه زده بود ادامه داد: "ما فراموش شده ایم".

بامیان ازجمله ولایاتی است که قتل عامها و کشتارهای دسته جمعی گسترده ای را دردوره های مختلف تاریخی (زمان درگیریهای جناحهای مختلف دردهه شصت و دوره طالبان) بخود دیده است.

 

مهدی مهرآئین/بامیان

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

مقعد نامه

  • این مطلب ازسخیداد هاتف است که من ازچهره نما (فیس بوک) اش برداشته ام.
  • در خبرها خواندیم که انتحاری ای که اسدالله خالد رئیس امنیت ملی افغانستان را زخمی کرد مواد منفجره را در مقعد خود پنهان کرده بود.
    گفته می شود که موفقیت انتحاری مذکور در حمله به آقای خالد به محبوبیت مقعد در وزیرستان دامن زده است. بر اساس گزارش ها، گروه های القاعده و طالبان اعلام کرده اند که این دو نیرو سر از ماه آینده تحت نام واحد " جیش المقعد" فعالیت خواهند کرد. ابومقعد، سخنگوی جلال الدین حقانی، نیزاعلام کرد که اسم مدرسه ی خود را به احترام مقعدهای به خون تپیده ی سربازان جیش المقعد به " مدرسه ی مقعدیه" تغییر خواهد داد. وی تاکید کرد که از این پس رساله ی جدید "خیر المقاعد" در صدر کتاب های درسی این مدرسه قرار خواهد گرفت.
    طبق بعضی گزارش های تایید شده، افراد طالبان در وزیرستان برگه های تبلیغاتی ای پخش می کنند که در آن ها مردان جوان ترغیب می شوند مقعدهای خود را در اختیار این گروه بگذارند. در یکی از این برگه های تبلیغاتی آمده است:
    " همتم بدرقه ی راه کن ای بن لادن که دراز است ره مقعد و من نو سفرم
  • مردم مجاهد و سر بلند وزیرستان! جوانان و نوجوانان غیور و قهرمان!
    چنان که می دانید مجاهدین شما در این اواخر یک سلسله عملیات را با استفاده از مقعدهای شان اجرا کردند که بسیار نتیجه بخش بودند. اما ما با کمبود مقعد مواجه ایم و نیاز به همکاری شما داریم. شورای مشترک رهبری القاعده و طالبان فیصله کرده است که به هر فردی که حاضر شود مقعد خود را در راه جهاد با مشرکین در اختیار مجاهدین قرار بدهد مقدار قابل توجهی پول پرداخته شود. این مبلغ از بیست و پنج هزار دینار شروع می شود و تا صد هزار دینار هم می رسد. جزئیات آن به شرح زیر است:
    مقعدهای معمولی و بی انعطاف: هر حلقه بیست و پنج هزار دینار
    مقعدهای شل شده که نیاز به ترمیمات جزئی دارند: هر حلقه چهل و شش هزار دینار
    مقعدهای مجرب و رابری با انعطاف بالا: هر حلقه هفتاد هزار دینار
    مقعدهای عمیق، محکم و انعطاف پذیر با ظرفیت گنجایش بمب های چهار اینچ در هشت اینج: هر حلقه نود و هشت هزار دینار
    لازم به ذکر است که افراد متقاضی باید ابتدا امتحان بدهند و تست های نوک عصا، دسته ی بیل و مرمی راکت را سپری نمایند. کسانی که می خواهند جایزه های بالاتر ببرند می توانند به مراکز" ترمیم و ارتقای مقعد" در مرکز شهر مراجعه کنند".
    بر اساس گزارش های رسیده از وزیرستان، هزاران مرد جوان همه روزه در برابر مراکز ثبت مقعد طالبان صف می کشند و بی صبرانه منتظر ورود در امتحان مربوطه هستند. یکی از این جوانان که هیجانی شده بود و اعتماد به نفس بالایی داشت به خبرنگار رویترز گفت :"بمب هشت اینچه چیست، من همین حالا می توانم سر تو را به مقعد خود فرو کنم". مرد جوان و لاغر دیگری که تا حدی مضطرب به نظر می رسید و یکریز این پا و آن پا می کرد گفت:" من می دانم که مقعد خوبی ندارم و فکر نمی کنم به خاطر آن به من پولی بدهند، اما خودم را اخلاقا مکلف می دانم که منفجرش کنم".
  • بامیانیها به کرزی جام فساد دادند

    امروز دربامیان دریک گردهمائی طنزآمیز، مردم و فعالین مدنی بامیان جام مقام اول فساد اداری درجهان را به رئیس جمهور کرزی دادند.
    برای مطالعه جزئیات به صفحه اینترنتی بی بی سی مراجعه کنید.

    Corruption Protest in Bamyan (اعتراض بامیانیها به فساد اداری)

    قابل توجه کسانی که مایلند نسخه دری/فارسی این گزارش را بخوانند. دراینجا بخوانیدش.

    Today, Saturday, the eighth of December, members of civil society in Bamyan and the people of Bamyan held a demonstration featuring political sarcasm. They presented a mock President Karzai with a trophy for fighting corruption. The reason for the trophy trophy was for the recent announcement that Afghanistan won first place as the most corrupt country in the world.
    The people held this protest because last week the International Transparency Group declared Afghanistan to be the most corrupt government in the whole world.
    Those people involved in civil society in Bamyan also gave a lantern to the mock Karzai because they are unhappy with the government due to the fact that Bamyan still lacks a state source of electricity. The lantern has been used as a symbol by the people since the first time they demonstrated against the Ministry of Energy and Water, claiming they are not working for the needs of Bamyan. The people of Bamyan have been demanding electricity in this way since 2009.
    Dawood Wassl, one of the civil society activists in Bamyan, was the driving force behind this particular program.  He said “As you know, at this moment, 200 meters behind me, people are still living in caves in the 21st century. These caves were made 2,000 years ago. All ministers, when they travel, are spending millions of dollars. If they used the money they spent during just one night of travel, they could provide housing for all of those living in the caves.”
    Also he added: “Ismail Khan, the Minister of Energy and Water, when meeting representatives from throughout Afghanistan, claimed to have made three electricity projects in Bamyan. We don’t see the results of any of these projects in Bamyan. Doesn’t this sound like corruption?”
    “Bamyan is one of the poorest province in all of Afghanistan. The people of Bamyan are therefore very much against the government., because it hasn’t made any notable improvements in the province.”
    In 2009, the Bamyan civil society activists first started to demonstrate their grievances to the government.  At this time, they placed mud on the roads to show that sufficient attention had not been giving to the need for paved roads in Bamyan. They also presented a medal of honor for the donkeys’ service in Bamyan. Without reliable water sources, people in Bamyan rely upon the labor of donkeys to carry buckets of water from rivers and streams for use in homes.

    ۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

    کربلائی کارلوس


    اگریادتان باشد، چند روز قبل درفیس بوک خبری نوشته بودم که مردی تیزاب (اسید) را بجای آب زمزم خورده بود و دار فانی را وداع گفته بود. تعدادی از خوانندگان بسیار عصبانی شده اند و گفته اند که چرا تو نوشته ای که این مسئله دریکاولنگ اتفاق افتاده؟ وبدینگونه شاید به رگ غیرتشان برخورده که گویا من به یکاولنگی ها توهین کرده ام. عده ای دیگرهم گفته اند که تو آب زمزم را مسخره کرده ای و یک دو تا اس ام اس (پیامک کوتاه) حاوی فحش های آبدار هم دریافت کرده ام که شما را ازلذتش محروم میکنم.

    حالا قصد دارم که قسمی بنویسم که به یکاولنگی های شریف برنخورد.

    آب نیاگارا درفلورایدا یک قربانی گرفت

    کربلائی کارلوس به دیدار دوست و برادرخوانده اش حاجی جکسون می رود که سال گذشته ازسفر گراند کانیون آمده است. کربلائی کارلوس آب نیاگارا طلب می کند. زن حاجی جکسون آب آبشار نیاگارا می آورد. کربلائی جکسون می نوشد و می گوید: این آب چرا اینقدر ترش است و بوی عجیبی می دهد؟ پاسخ می دهند که حدود یک سال است که دربشکه مانده و طبیعتا تغییرکرده است.

    زن حاجی جکسون اشتباهابشکه اسید (تیزاب) بطری را به خیال آب آبشار زیبای نیاگارا آورده است.

    کربلائی کارلوس می نوشد و دل درد شدیدی می گیرد. ننگش می اید که اعتراف کند و به خانه خود که چند ساعت پیاده روی داشته میرود. ازآنجا به کلینیک و سپس به شفاخانه می رود ونهایتاً روز جمعه گذشته بعد ازیک و نیم ماه درد کشیدن، دارفانی را وداع می گوید.

    ۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

    آب زمزم دریکاولنگ، یک قربانی گرفت...


    ع کربلائی به دیدار دوست و برادرخوانده اش حاجی ح میرود که سال گذشته ازحج آمده است. ع کربلائی آب زمزم طلب می کند. زن حاجی ح  بوتلی می آورد. ع کربلائی می نوشد و می گوید که چرا اینقدر ترش است و بوی عجیبی م
    ی دهد؟ پاسخ می دهند که حدود یک سال است که دربشکه مانده وطبیعتا تغییرکرده است.
    زن حاجی ح اشتباهاً بشکه اسید (تیزاب) بطری را به خیال آب زمزم آورده است.
    ع کربلائی می نوشد و دل درد شدیدی می گیرد. ننگش می آید که اعتراف کند و بخانه خود که چند ساعت پیاده روی داشته میرود. ازآنجا به کلینیک و سپس به شفاخانه می رود و نهایتا روزجمعه گذشته بعد ازیک و نیم ماه درد کشیدن، دارفانی را وداع می گوید.

     

    ۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

    سیاهه هایی ازجنس سفرنامه (6)

    یادم می آید وقتی کوچک بودم، درسی داشتیم که می گفت: این نان را کی پخته است؟ نانوا، همان نانوائی که دوست ماست. این گندم را کی کاشته است؟ دهقان، همان دهقانی که دوست ماست و...
    این یوتوپیا (بعضی ها می نویسند اتوپیا = مدینه فاضله) فقط توانست درنیلی برایم تداعی شود. وقتی میخواستم کمربندم را سوراخ کنم، به دنبال کهنه دوز(مچی) می گشتم و آدرسی دادند، به تابلوئی رسیدم که نوشته بود "کفاشی ابراهیم کربلائی". سلام و بعد درخواستم را مطرح کردم. با مهارت تمام کمربند را سوراخ کرد، وقتی پول دادم نگرفت و خیلی با تعجب به من نگاه کرد. گوئی ازاینکه برای اینقدرکار، پول میدادم، تعجب کرده بود. تشکرکردم و رفتم.

    دیگرزمان، موترسیکلتم خراب شد، به موترسیکل سازبردم. دوسه دقیقه کارکرد و درست شد. بازهم پول نگرفت.
    به یک عکاسی رفتم و به توافق رسیدم که شبها ازمودم اینترنتش استفاده کنم. عصربرای گرفتن مودم که رفتم، حتی نپرسید اسمت چیست. مودم را داد. سه چهارروزی که گذشت، از او پرسیدم، تو به چه اعتباری مودم را بدون ضمانت و شناخت به من دادی؟ گفت: این مودم اگربه بردن (دزدیدن) می ارزد، فدای سرت.

    اینجا واقعا شهردوستان بود. همان مدینه فاضله ای که سالهای دور، وقتی ذهنم میتوانست خیلی خوشبینانه تردنیا را ببیند و مدینه فاضله را بپذیرد، تصور کرده بودم. همان شهری که نانوایش دوست ماست. کفاش اش دوست ماست و موترسیکل سازش هم پول نمی گیرد.
    ساکنین این شهرهمه دوستان ما هستند. همه نان می پزند. همه گندم می کارند. همه کارمی کنند. اما ما چقدردوست آنهائیم؟ و تا چه اندازه مرام دوستی را رعایت کرده ایم؟
    چهره ام سرخ می شود.  

    ۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

    سیاهه هایی ازجنس سفرنامه ( 5 )

    روز جمعه سالروز تولدم بود. 34 ساله می شوم و من در نیلی مرکز دایکندی ام. اولین پیام تبریکی را از همسرم بتول دریافت میکنم. اگرچه تجربه زیادی در بزرگداشت سالروز تولدم ندارم و اولین بار در سن 31 سالگی همسرم برایم جشن تولد گرفت. یادم می اید وقتی خانه آمدم و عده ای از دوستان را دیدم خوشحال شدم. بعد از چند دقیقه کیک وشمع و بعد هم سر و صدا که تولدت مبارک. من اول فکر کردم تولد یکی دیگر از دوستان است اما دیدم شمعها را مقابل من گذاشته اند. از خجالت سرخ شده بودم. دستانم می لرزید و دهانم تا بیخ گوشهایم باز بود. اولین بار در عمرم بود که برایم جشن تولد می گرفتند. برای اولین بار حس کردم که بودنم برای اطرافیانم نیز مهم است. تا چند روز منگ بودم و از نوعی لذت درونی سرشار بودم. اما اینجا در نیلی چگونه میشد انتظار داشت که سرآغاز بودنت را جشن بگیرند . تلفن را گرفتم و به دوستانم پیامک (اس ام اس) فرستادم که فردا تولد من است و خوابیدم. فردا صبح با زنگ دوستم عباس آگاه ازخواب برخاستم. او میخواهد اولین کسی باشد که تولدم را تبریک گفته است. 36 پیام تبریکی هم بصورت پیامک داشتم و تقریبا همین مقدارهم درچهره نما (فیس بوک). ازاین تبریکی های جبری دوستان خوشحال شدم و صبحانه را آماده کردم. بعد ازظهر، یک دست لباسم را می شویم. برای من یکی ازسخت ترین کارها، لباس شستن است. دستم درتشت است که یکی از دوستان مقیم دایکندی زنگ می زند. بعد ازکمی مزاح میگوید: "مگرما مرده ایم که سالروزتولدت سوت و کوربگذرد". ازاین جمله به پراز می آیم. میگوید که شب به خانه ما بیایید. ما جشن مختصری برایت ترتیب داده ایم. تعارف میکنم، اما فایده ای نمی کند. حسی عجیب چشمانم را تر میکند. شب به غیرازمن، حدود ده دوازده نفردیگرهم دعوت شده اند. میزبان من درپذیرائی سنگ تمام گذاشته است. تاپاسی ازشب به گفتگو می پردازیم و البته من بسیارگپ زدم. وقتی جمع صمیمی است، صحبت من گل می کند و بی مهابا و بی رحمانه، کلمات را برزبان جاری می کنم. بعد ازگفتگوی طولانی، به محل اقامتم می روم. قبل ازخواب، با خود فکرمیکنم و سعی میکنم بفهمم که چطورممکن است هنوزهم آدمهایی یافت شوند که ازبودنت خوشحال باشند و آمدنت را جشن بگیرند. این آدمها چقدرقابل احترامند...

    ۱۳۹۰ آذر ۲۲, سه‌شنبه

    سیاهه هایی ازجنس سفرنامه (4) چوگانی را فتح کردم

    درمنطقه کوهستانی وناهموارنیلی مرکزولایت دایکندی، کوهی است که بلند ترازهرکوه دیگراست. این کوه رحمت و لعنت بسیاری ازمردم نیلی را به گردن دارد. چون بعد ازظهرها تقریبا اکثریت خانه ها، بازار و بعضی ازدوایردولتی را زیرسایه خود می برد و درزمستان فحش و درتابستان گرم نیلی تشکرمردم را به جان می خرد. کوه "چوگانی" برای هرساکن نیلی دوستی ای دارد به بلندای عمرش. اما کمترنیلی گی است که قله این کوه را فتح کرده باشد. چون هم بسیاربلند است و هم راه هایش صعب العبور. دوسال پیش وقتی درنیلی بودم، اولین بار این انگیزه درمن پیدا شد که چوگانی را فتح کنم، اما کسی حاضرنشد که همراهی ام کند و نشد. بلاخره دیروزبا چهارنفردیگرتصمیم گرفتیم که به این آرزوی دیرینه جامه عمل بپوشانیم. من، علی که مثل من بیکاراست، سرور که بچه یکاولنگ است وکودکی اش با کوه ودره سرشده، علی بابا که عاشق ماجراجوئی است و شریف که ازمرکزنیلی است ومی گفت که درکودکی زیاد این کوه را گشته است، تیم امروزی ماست. تاپای کوه و جایی که سرک وجود دارد، با موترسیکل می رویم و ازآن به بعد، بدون اینکه راه مشخصی را برگزینیم، به کوه می زنیم و انگیزه بالا باعث می شود که قدمهای اولیه را خیلی سریع بالا شویم. من ازهمه تیم عقب می مانم، سرفه و سوزش سینه دماراز روزگارم درآورده است. هفته گذشته درکابل به سختی سرما خورده بودم وفکر میکنم این هم پیامد همان مریضی بود. دوساعتی که میرویم، دریکی ازصعب العبورترین قسمت های کوه، سرور گم می شود. هرچه صدایش میکنیم، جوابی نمی شنویم. ازآنجا که باید ازصخره های بسیار بلند و پربرف می گذشتیم، احتمال لغزیدن پا و سقوط دربین سنگها خیلی بالا بود. نگران می شویم و من و شریف پانزده دقیقه ای بدنبال او می گردیم. تلفنش هم آنتن نمی دهد. بین تمام سنگها را می گردیم، اما اثری نمی یابیم. با دیگراعضاء تیم تماس میگیریم که برگردند و بیشترجستجوکنیم. بعد ازحدود نیم ساعت، تلفنش زنگ میخورد. درمی یابیم که سرورخان، بدون اینکه به صدای ما جواب بدهد، خپ خود را گرفته و ازهمه گروه پیشی گرفته است. خاطرمان جمع می شود و به راه ادامه می دهیم. بعد ازسه و نیم ساعت، درجایی درکمرکوه که هموارتراست، اطراق می کنیم. هیزم جمع میکنیم و چای و بعد هم غذا که تن ماهی و کنسرو لوبیاست. سرورمتخصص گروه دراین قسمت است. هیزم، آتش و کوه، تخصص اوست. چای سیاه تیره دود زده، بعد ازسه و نیم ساعت راه بسیارسخت و پیاده روی طاقت فرسا، به قول پدرم برایمان "طلا" مزه میداد. بعد ازیک ساعت استراحت، برای ادامه کارآماده می شویم، اما علی و شریف اظهارناتوانی میکنند و ازادامه سفرسرباز می زنند. من، سرور و علی بابا ادامه می دهیم. ازآنجا با این فکرحرکت میکنیم که بیست دقیقه دیگربه قله کوه می رسیم، اما بعد ازحدود نیم ساعت، به صخره هایی می رسیم که باید به پشت خوابید و با دو پا آنقدربه صخره ها فشاربیاوریم که خود را بالا بکشیم. دست هایمان، روی یخ، آنقدرمی ماند که کرخت می شد، اما هنوزهم نمی توانستیم ازروی یخ، برش داریم. چون برداشت دست همان و سقوط به روی صخره های خشن و بی رحم همان. اگرچه دستکش داشتیم، اما ترجیح میدادیم دستهایمان برهنه باشد، چون بهترمی توانستیم از درزهای صخره ها محکم بگیریم. بعضی جاها خارهای تیغ دار را با دست آنچنان می گرفتیم که گوئی تنها ناجی ماست و همچنان بالا می رفتیم. ما نابلد بودیم و به بدترین موقعیت کوه برخورده بودیم. اما فرصت این نبود که از راه های دیگرمی رفتیم، چون حد اقل دو ساعت وقت دیگر را هم می گرفت. بعضی جاها، کمره نازنینم با سنگ کوه برخورد می کرد، اما هیچ چاره دیگری نبود. یکبارکمره بین من و کوه قرارگرفت و هردودستم را هم ازکوه گرفته بودم. بسیارناجوانمردانه به کمره ام فشارمی آوردم که نیفتم و این نامردی بزرگی ازیک عکاس درحق کمره اش است. خیلی خسته شده بودیم و یکی دو دفعه هم ناامید. بعضی جاها تقریبا راه برای عبورنبود و ما با صرف کردن بیست دقیقه وقت، میتوانستیم فقط سه متربالا برویم. خوبی سنگهای نیلی این است که زبرند و سطح صیقلی و صاف ندارند و پایمان بخوبی به آن بند می شد. برف دیگردشمن ما بود. خیلی جاها برف تا یک مترهم می رسید، اما درکل زیاد نبود. بلاخره بعد ازحدود دوساعت دیگر، به قله رسیدیم و همه مشقت راه را فراموش کردیم. دیوانه وارفریاد می زدیم و به اطراف نگاه میکردیم. وقت کم داشتیم و باید زود پس می آمدیم. پانزده دقیقه ای ماندیم و برگشتیم. جی پی اس نداشتیم که ارتفاع را می گرفتیم. اما برای من خیلی جالب بود. همه جا دیده می شد. عکسهای زیادی گرفتم وبرگشتیم. برگشت هم دست کمی ازرفتن نداشت. ازهمان راه که آمده بودیم، پس آمدیم. به کمرکوه که رسیدیم، دیدیم که رفقا رفته اند و ما هم بدون معطلی پایین آمدیم. اما هرچه می آمدیم، راه درازتر میشد. زانوهایمان سست شده بودند. آنقدرخسته بودیم که دیگرباهم حرف هم نمی زدیم. پائین ترکه رسیدیم، کم کم هوا تاریک شد. اما مهتاب کمک مان می کرد. بلاخره با پایین رسیدیم. جایی که موترسیکل ها بود. بدون معطلی سوارشده و به اتاق آمدیم وتازه درد پاهایمان شروع شده بود....

    ۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

    سیاهه هایی ازجنس سفرنامه (3)

    روزعاشورا است. با موترسیکلم به همراه یکی ازدوستان به طرف دفتروالی راهی میشویم که قراراست مراسم عاشورا درآنجا گرفته شود ولی نمیدانم چرا دردفترولایت. درراه به ادامه جای تایرموترهایی که قبلا رفته اند، با سرعت بسیاربالا میروم که ناگهان یک سربازپولیس راهم را سد می کند. تازه می فهمم که وارد یکی ازبخش های قوماندانی امنیه شده ام. سرباز می پرسد که با این عجله به کجا میروی؟ با کی کارداری؟ ازفرط خجالت، نمی توانم صحبت کنم. به لوحه نگاهی می اندازم و کلمه (قوماندانی امنیه دایکندی) را می بینم. با آنکه میدانم که قوماندانی اینجا نیست، میگویم به قوماندانی امنیه کاردارم و اوجواب میدهد که اینجا نیست و نزدیک دفتر ولایت است. معذرت خواهی میکنم و ازآنجا دورمی شوم. خدا را شکرمیکنم که دایکندی بود، اگراینکار را درکابل میکردم، حالا شما این سطور را نمی خواندید، چون سرباز پیره دار با دیدن من که با آن سرعت به داخل قرارگاه می روم، فکرمیکرد که من انتحاری ام و فورا به من فیرمیکرد و من بدون اینکه کس و یا کسانی را بکشم، به بهشت می رفتم و رستگارمی شدم. درنزدیکی ولایت، یک دسته ازعزاداران را می بینم که سینه زنان به طرف دفترولایت میروند. به یاد عزاداری های مشهد می افتم. زنان هم درآخردسته حضوردارند. عکس میگیرم و به طرف دفترولایت میروم.
    درآنجا حدود یک و نیم هزار الی دوهزارنفردرصحن حویلی ولایت گردهم آمده اند و سینه زنی میکنند. مقامات هم حضوردارند. عکس میگیرم و به دنبال سوژه میگردم. سخنرانی شروع می شود. والی و بعد کسی بنام کریمی و بعد هم کسی دیگربنام مظفری که بسیارطولانی صحبت کرد. بعد مراسم تمام شد و هرکس به طرف خانه خویش روان شد. چند ریاست دولتی را هم می بینم که بیسکویت، شیر، شربت و خرما توزیع میکنند و تابلوهایشان را هم نصب کرده اند. درحالیکه هنوزفلسفه این را کشف نکرده ام که چرا باید مراسم عاشورا دردفترولایت گرفته شود ودولت حکم برگزارکننده را داشته باشد، به طرف بازار روان می شوم.

    سیاهه هایی ازجنس سفرنامه (2)

    روزتاسوعاست. همه جا رنگ و بوی محرم دارد. اکثردوکانهای بازارمسدود است. نانوائی ها نان وقصابی ها گوشت دوروزه را پیشاپیش می فروشند، چون فردا (برطبق اعتقاد مردم) خریدو فروش حرام است.
    امین رسا دوست قدیمی ام را می بینم که سوار بر موتر لند کروزر سفید رنگی به طرف مهمانخانه والی میرود که محل اقامت من هم نزدیک آن است، اما او مرا نمی بیند. بعد ازظهر والی را ملاقات می کنم. محرم است و اوهم کاملا سیاه پوشیده است. وقتی مرا معرفی میکنند، والی میگوید که قبلا گزارشهای مرا خوانده است وبعد تلفنهای زیادی درجریان ملاقات برایش می آید. اقبال را هم می بینم. جوانی که وبسایت والی را پیش می برد. والی دایکندی را یکی ازمحرومترین ولایات افغانستان میخواند و دراین محرومیت، ژورنالیستان را هم شریک میداند و ازاینکه خبرنگاران علاقه چندانی به دایکندی نشان نمی دهند، گلایه مند است. من هم کاملا با این گفته موافقم. علاقه چندانی نزد خبرنگاران برای کاردر دایکندی وجود ندارد اگرچه من به همکاری و حوصله دولت مداران دایکندی درمورد زبان نیش دارخبرنگاران نیزشک دارم.
    والی تعارفم میکند که می توانم درمهمانخانه اش بمانم، تشکرکرده رد میکنم و میگویم که نزد دوستانم هستم و مشکلی دراین زمینه وجود ندارد. درهمین هنگام، امین رسا وارد می شود وبا سروصدا مرا درآغوش میکشد. بعد ازچند دقیقه صحبت درباره موضوعات مختلف که بیشترحول محور دایکندی وژورنالیزم است، خداحافظی کرده می برایم. یکی ازدوستان که وعده داده بود برایم موترسیکلی تهیه میکند زنگ میزند و بعد تر، موترسیکلی دراختیارم قرارمیدهد. خوشحال می شوم و ازآنجا بدیدارشهردار می روم. طبق معمول دفترش فوق العاده تمیزو با سلیقه چیده شده است. ازهردری سخن می گوئیم. دخترش اندیرا هم می آید و من که همیشه ازاو خوشم می آمد، می بوسمش. ازآنجا مستقیما به ریاست عودت کنندگان و مهاجرین می روم که امین رسا رئیس آن اداره است. به گرمی استقبالم می کند و ازخاطرات گذشته قصه میکند. حسی نوستالوژیک لبخندی ملیح برلبهای هردوی مان می نشاند.